Dîvân-ı Şems› Gazel 1093› Beyit 18 ← önceki · sonraki →
Dîvân-ı Şems · غزل شمارهٔ ۱۰۹۳
- تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کند سر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار
G1093:18
Kendi dilin
Dilinizde henüz bir çeviri yok — bütün gazel için tek seferde yapılır:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Bu beytin şerhi
Henüz yazılmadı — bu beytin gazeli içindeki yakın okuması:
Gazelin tamamı ↗
- 1 روستایی بچهای هست درون بازار·دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار
- 2 که از او محتسب و مهتر بازار بدرد·در فغانند از او از فقعی تا عطار
- 3 چون بگویند چرا میکنی این ویرانی·دست کوته کن و دم درکش و شرمی میدار
- 4 او دو صد عهد کند گوید من بس کردم·توبه کردم نتراشم ز شما چون نجار
- 5 بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدم·که مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار
- 6 باز در حین ببرد از بر همسایه گرو·بخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار
- 7 خویشتن را به کناری فکند رنجوری·که به یک ساله تب تیز بود گشته نزار
- 8 این هم از مکر که تا درفکند مسکینی·که بر او رحم کند او به گمان و پندار
- 9 پس بگوید که مرا مکنت چندین سیم است·پیش هر کس به فلان جای و نقدی بسیار
- 10 هر که زین رنج مرا باز یکی یارانه·بکند در عوض آن بکنم من صد بار
- 11 تا از این شیفته سر نیز تراشی بکند·به طریق گرو و وام به چار و ناچار
- 12 چون بداند برود خاک کند بر سر او·جامه زد چاک به زنهار از این بیزنهار
- 13 چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرق·صوفیی گردد صافی صفت بیآزار
- 14 یک زبان دارد صد گز که به ظاهر سگزست·چون به زخمش نگری باشد چاهی پرمار
- 15 به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کند·شکرابت دهد او از شکر آن گفتار
- 16 همه مهر و کرم و خاکی و عشق انگیزی·که بجوشد دل تو وز تو رود جمله قرار
- 17 و گهی از سر فضل و هنر آغاز کند·که بگویی تو که لقمان زمانست به کار
- 18 تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کند·سر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار
- 19 روزی از معرفت و فقه بسوزد ما را·که بگویم که جنیدست و ز شیخان کبار
- 20 چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاری·آفتی مزبلهای جمله شکم طبلی خوار
- 21 هیچ کاری نه از او جمله شکم خواری و بس·پس از آن گشت به هر مصطبه او اشکم خوار
- 22 محتسب کو ز کفایت چو نظام الملکست·کرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار
- 23 زاری آغاز کند او که همه خرد و بزرگ·همه یاریش کنند ار چه بدیدند یسار
- 24 محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازار·وان دغل هست در او نفس پلید مکار
- 25 چون همه از کف او عاجز و مسکین گشتند·جمله گفتند که سحرست فن این طرار
- 26 چونک سحرست نتانیم مگر یک حیله·برویم از کف او نزد خداوند کبار
- 27 صاحب دید و بصیرت شه ما شمس الدین·که از او گشت رخ روح چو صد روی نگار
- 28 چو از او داد بخواهیم از این بیدادی·او به یک لحظه رهاند همه را از آزار
- 29 که اگر هیبت او دیو پری نشناسد·هر یکی زاهد عصری شود و اهل وقار
- 30 برهندی همه از ظلمت این نفس لئیم·گر از او یک نظری فضل بتابند بهار
- 31 خاک تبریز که از وی چو حریم حرم است·بس از او برخورد آن جان و روان زوار
ganjoor: sh1093 · public domain