Dîvân-ı Şems› Gazel 1412› Beyit 4 ← önceki · sonraki →
Dîvân-ı Şems · غزل شمارهٔ ۱۴۱۲
- شه من گفت هر مسکین که عمرش نیست من عمرم بدین وعده من مسکین امید از عمر برکندم
G1412:4
Kendi dilin
Dilinizde henüz bir çeviri yok — bütün gazel için tek seferde yapılır:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Bu beytin şerhi
Henüz yazılmadı — bu beytin gazeli içindeki yakın okuması:
Gazelin tamamı ↗
- 1 بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندم·که سنگ خاره جان گیرد بپیوند خداوندم
- 2 همیگفتم به گل روزی زهی خندان قلاوزی·مرا گل گفت می دانی تو باری کز چه می خندم
- 3 خیال شاه خوش خویم تبسم کرد در رویم·چنین شد نسل بر نسلم چنین فرزند فرزندم
- 4 شه من گفت هر مسکین که عمرش نیست من عمرم·بدین وعده من مسکین امید از عمر برکندم
- 5 دل من بانگ بر من زد چه باشد قدر عمری خود·چه منت می نهی بر من تو خود چندی و من چندم
- 6 شهی کز لطف می آید اگر منت نهد شاید·که چاهی پرحدث بودی منت از زر درآگندم
- 7 کمر نابسته در خدمت مرا تاج خرد داد او·تو خود اندیشه کن با خود چه بخشد گر بپیوندم
- 8 یقول العشق لی سرا تنافس و اغتنم برا·و لا تفجر و لا تهجر و الا تبتئس تندم
- 9 همه شاهان غلامان را به خرسندی ثنا گفته·همه خشم خداوندی بر من این که خرسندم
- 10 مضی فی صحوتی یومی و فاض السکر فی قومی·فاسرع و اسقنی خمرا حمیرا تشبه العندم
- 11 بیا درده یکی جامی پر از شادی و آرامی·که بنمایم سرانجامی چو مخموران بپرسندم
- 12 میازارید از خویم که من بسیار می گویم·جهانی طوطیان دارم اگر بسیار شد قندم
ganjoor: sh1412 · public domain