Dîvân-ı Şems› Gazel 2140› Beyit 8 ← önceki · sonraki →
Dîvân-ı Şems · غزل شمارهٔ ۲۱۴۰
- گر یک جهان ویرانه شد از لشکر سلطان عشق خود صد جهان جان جان شد در عوض بنیاد از او
G2140:8
Kendi dilin
Dilinizde henüz bir çeviri yok — bütün gazel için tek seferde yapılır:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Bu beytin şerhi
Henüz yazılmadı — bu beytin gazeli içindeki yakın okuması:
Gazelin tamamı ↗
- 1 دل دی خراب و مست و خوش هر سو همیافتاد از او·در گلبنش جان صدزبان چون سوسن آزاد از او
- 2 دلها چو خسرو از لبش شیرین چو شکر تا ابد·گر یک زمان پنهان شود نالند چون فرهاد از او
- 3 چون صد بهشت از لطف او این قالب خاکی نگر·رشک دم عیسی شده در زنده کردن باد از او
- 4 در طبع همچون گولخن ناگه خلیفه رو نمود·از روی میر مؤمنان شد فخر صد بغداد از او
- 5 ای ذوق تسبیح ملک بر آسمان از فر او·چشم و چراغ رهبری جان همه عباد از او
- 6 جان صد هزاران گرد او چون انجم او مه در میان·مست و خرامان میرود چشم بدان کم باد از او
- 7 شعشاع ماه چارده از پرتو رخسار او·هم جعدهای عنبرین در طره شمشاد از او
- 8 گر یک جهان ویرانه شد از لشکر سلطان عشق·خود صد جهان جان جان شد در عوض بنیاد از او
- 9 گرچه که بیدادی کند بر عاشقان آن غمزهها·داده جمال و حسن را در هر دو عالم داد از او
- 10 پا برنهادی بر فلک از ناز و نخوت این زمین·گر فهم کردی ذرهای کاین شاه خوبان زاد از او
- 11 عقل از سر گستاخیی پیشش دوید و زخم خورد·چون دید روح آن زخم را شد در ادب استاد از او
- 12 صد غلغله اندر بتان افتاد و اندر بتگران·تا دستها برداشتند بر چرخ در فریاد از او
- 13 کآخر چه خورشید است این کز چرخ خوبی تافتهست·این آب حیوان چون چنین دریا شد و بگشاد از او
- 14 تا بردرید این عشق او پرده عروس جانها·تا خان و مان بگذاشتند یک عالمی داماد از او
- 15 بر سر نهاده غاشیه مخدوم شمس الدین کسی·کز بس جمال عزتش جبریل پر بنهاد از او
- 16 زو برگشاید سر خود تبریز و جان بینا شود·تا کور گردد دیده نادیده حساد از او
ganjoor: sh2140 · public domain