Dîvân-ı Şems› Gazel 3130› Beyit 4 ← önceki · sonraki →
Dîvân-ı Şems · غزل شمارهٔ ۳۱۳۰
- تو گویی گرفتار هجرم مگر که واصل توی هجر گیرا توی
G3130:4
Kendi dilin
Dilinizde henüz bir çeviri yok — bütün gazel için tek seferde yapılır:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Bu beytin şerhi
Henüz yazılmadı — bu beytin gazeli içindeki yakın okuması:
Gazelin tamamı ↗
- 1 تماشا مرو نک تماشا توی·جهان و نهان و هویدا توی
- 2 چه این جا روی و چه آن جا روی·که مقصود از این جا و آن جا توی
- 3 به فردا میفکن فراق و وصال·که سرخیل امروز و فردا توی
- 4 تو گویی گرفتار هجرم مگر·که واصل توی هجر گیرا توی
- 5 ز آدم بزایید حوا و گفت·که آدم تو بودی و حوا توی
- 6 ز نخلی بزایید خرما و گفت·که هم دخل و هم نخل خرما توی
- 7 تو مجنون و لیلی به بیرون مباش·که رامین توی ویس رعنا توی
- 8 تو درمان غمها ز بیرون مجو·که پازهر و درمان غمها توی
- 9 اگر مه سیه شد همو صیقلست·تو صیقل کنی خود مه ما توی
- 10 وگر مه سیه شد برو تو ملرز·که مه را خطر نیست ترسا توی
- 11 ز هر زحمت افزا فزایش مجو·که هم روح و هم راحت افزا توی
- 12 چو جمعی تو از جمعها فارغی·که با جمع و بیجمع و تنها توی
- 13 یکی برگشا پر بافر خویش·که هم صاف و هم قاف و عنقا توی
- 14 چو درد سرت نیست سر را مبند·که سرفتنه روز غوغا توی
- 15 اگر عالمی منکر ما شود·غمی نیست ما را که ما را توی
- 16 مرو زیر و ما را ز بالا مگیر·به پستی بمنشین که بالا توی
- 17 من و ما رها کن ز خواری مترس·که با ما توی شاه و بیما توی
- 18 بشو رو و سیمای خود درنگر·که آن یوسف خوب سیما توی
- 19 غلط یوسفی تو و یعقوب نیز·مترس و بگو هم زلیخا توی
- 20 گمان میبری و این یقین و گمان·گمان میبرم من که مانا توی
- 21 از این ساحل آب و گل درگذر·به گوهر سفر کن که دریا توی
- 22 از این چاه هستی چو یوسف برآ·که بستان و ریحان و صحرا توی
- 23 اگر تا قیامت بگویم ز تو·به پایان نیاید سر و پا توی
ganjoor: sh3130 · public domain