Dîvân-ı Şems› Gazel 931› Beyit 9 ← önceki · sonraki →
Dîvân-ı Şems · غزل شمارهٔ ۹۳۱
- بدانک موسی فرعون کش در این شهرست عصاش را تو نبینی ولی عصا دارد
G931:9
Kendi dilin
Dilinizde henüz bir çeviri yok — bütün gazel için tek seferde yapılır:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Bu beytin şerhi
Henüz yazılmadı — bu beytin gazeli içindeki yakın okuması:
Gazelin tamamı ↗
- 1 مها به دل نظری کن که دل تو را دارد·به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
- 2 ز شادی و ز فرح در جهان نمیگنجد·دلی که چون تو دلارام خوش لقا دارد
- 3 ز آفتاب تو آن را که پشت گرم شود·چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد
- 4 ز بهر شادی توست ار دلم غمی دارد·ز دست و کیسه توست ار کفم سخا دارد
- 5 خیال خوب تو چون وحشیان ز من برمد·که صورتیست تن بنده دست و پا دارد
- 6 مرا و صد چو مرا آن خیال بیصورت·ز نقش سیر کند عاشق فنا دارد
- 7 برهنه خلعت خورشید پوشد و گوید·خنک کسی که ز زربفت او قبا دارد
- 8 تنی که تابش خورشید جان بر او آید·گمان مبر که سر سایه هما دارد
- 9 بدانک موسی فرعون کش در این شهرست·عصاش را تو نبینی ولی عصا دارد
- 10 همیرسد به عنانهای آسمان دستش·که اصبع دل او خاتم وفا دارد
- 11 غمش جفا نکند ور کند حلالش باد·به هر چه آب کند تشنه صد رضا دارد
- 12 فزون از آن نبود کش کشد به استسقا·در آن زمان دل و جان عاشق سقا دارد
- 13 اگر صبا شکند یک دو شاخ اندر باغ·نه هر چه دارد آن باغ از صبا دارد
- 14 شراب عشق چو خوردی شنو صلای کباب·ز مقبلی که دلش داغ انبیا دارد
- 15 زمین ببسته دهان تاسه مه که میداند·که هر زمین به درون در نهان چهها دارد
- 16 بهار که بنماید زمین نیشکرت·از آن زمین به درون ماش و لوبیا دارد
- 17 چرا چو دال دعا در دعا نمیخمد·کسی که از کرمش قبله دعا دارد
- 18 چو پشت کرد به خورشید او نمازی نیست·از آنک سایه خود پیش و مقتدا دارد
- 19 خموش کن خبر من صمت نجا بشنو·اگر رقیب سخن جوی ما روا دارد
ganjoor: sh931 · public domain