Oku Defter 1 Bölüm 17 ← önceki · sonraki →

بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را

Halifenin Leyla'yı Görme Kıssası

  1. M1:412 گفت لیلی را خلیفه، کان توی؟کز تو مجنون شد پریشان و غَوی؟
  2. M1:413 از دگر خوبان تو افزون نیستی!گفت: خامش، چون تو مجنون نیستی
  3. M1:414 هر که بیدارست او در خواب‌ترهست بیداریش از خوابش بتر
  4. M1:415 چون بحق بیدار نبود جانِ ماهست بیداری چو در بندان ما
  5. M1:416 جان همه روز از لگدکوب خیالوز زیان و سود وز خوفِ زوال
  6. M1:417 نی صفا می‌ماندش نی لطف و فَرنی به سوی آسمان راهِ سفر
  7. M1:418 خفته آن باشد که او از هر خیالدارد اومید و کند با او مَقال
  8. M1:419 دیو را چون حور بیند او به خوابپس ز شهوت ریزد او با دیو آب
  9. M1:420 چونک تخم نسل را در شوره ریختاو به خویش آمد خیال از وی گریخت
  10. M1:421 ضعفِ سر بیند از آن و تن پلیدآه از آن نقش پدید ناپدید
  11. M1:422 مرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اشمی‌دود بر خاک پرّان مرغ‌وش
  12. M1:423 ابلهی صیّاد آن سایه شودمی‌دود چندانکه بی‌مایه شود
  13. M1:424 بی‌خبر کان عکسِ آن مرغ هواستبی‌خبر که اصل آن سایه کجاست
  14. M1:425 تیر اندازد به سوی سایه اوترکشش خالی شود از جست و جو
  15. M1:426 ترکش عُمرش تهی شد عمر رفتاز دویدن در شکارِ سایه تَفت
  16. M1:427 سایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اشوا رهاند از خیال و سایه‌اش
  17. M1:428 سایهٔ یزدان بود بنده‌یْ خدامرده او زین عالم و زنده‌یْ خدا
  18. M1:429 دامن او گیر زوتر بی‌گمانتا رهی در دامن آخر زمان
  19. M1:430 «کَيۡفَ مَدَّ ٱلظِّلَّ» نقشِ اولیاستکو دلیل نورِ خورشیدِ خداست
  20. M1:431 اندرین وادی مرو بی این دلیل«لَآ أُحِبُّ ٱلۡأٓفِلِين» گو چون خلیل
  21. M1:432 رو ز سایه آفتابی را بیابدامنِ شه شمس تبریزی بتاب
  22. M1:433 ره ندانی جانب این سور و عُرساز ضیاء الحق حسام الدّین بپرس
  23. M1:434 ور حسد گیرد ترا در رَه گلودر حسد ابلیس را باشد غُلو
  24. M1:435 کو ز آدم ننگ دارد از حسدبا سعادت جنگ دارد از حسد
  25. M1:436 عَقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیستای خُنک آنکِش حسد همراه نیست
  26. M1:437 این جسد خانه‌یْ حسد آمد بداناز حسد آلوده باشد خاندان
  27. M1:438 گر جسد خانه‌یْ حسد باشد ولیکآن جسد را پاک کرد الله نیک
  28. M1:439 «طَهِّرَا بَيْتِي» بیانِ پاکی استگنجِ نورست ار طلسمش خاکی است
  29. M1:440 چون کُنی بر بی‌حسد مکر و حسدزان حسد دل را سیاهی‌ها رسد
  30. M1:441 خاک شو مردانِ حق را زیر پاخاک بر سر کن حسد را همچو ما