Oku Defter 4 Bölüm 139 ← önceki

بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیه‌ السّلام خود را به مصطفی صلی‌الله علیه و سلّم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همهٔ شعاعش

Cebrail (a.s.)'in Mustafa'ya (s.a.v.) kendisini kendi suretinde göstermesi ve yedi yüz kanadından bir kanadı belirdiğinde ufku kaplaması ve güneşin tüm ışınlarıyla birlikte perdelenmesi

  1. M4:3751 مصطفی می‌گفت پیش جبرئیلکه چنانک صورت تست ای خلیل
  2. M4:3752 مر مرا بنما تو محسوس آشکارتا ببینم مر ترا نظاره‌وار
  3. M4:3753 گفت نتوانی و طاقت نبوَدتحس ضعیفست و تنک سخت آیدت
  4. M4:3754 گفت بنما تا ببیند این جسدتا چد حد حس نازکست و بی‌مدد
  5. M4:3755 آدمی را هست حس تن سقیملیک در باطن یکی خلقی عظیم
  6. M4:3756 بر مثال سنگ و آهن این تنهلیک هست او در صفت آتش‌زنه
  7. M4:3757 سنگ و آهن مولد ایجاد نارزاد آتش بر دو والد قهربار
  8. M4:3758 باز آتش دستکار وصف تنهست قاهر بر تن او و شعله‌زن
  9. M4:3759 باز در تن شعله ابراهیم‌وارکه ازو مقهور گردد برج نار
  10. M4:3760 لاجرم گفت آن رسول ذو فنونرمز نحن الاخرون السّابقون
  11. M4:3761 ظاهر این دو بسندانی زبوندر صفت از کان آهن‌ها فزون
  12. M4:3762 پس به صورت آدمی فرع جهانوز صفت اصل جهان این را بدان
  13. M4:3763 ظاهرش را پشه‌ای آرد به چرخباطنش باشد محیط هفت چرخ
  14. M4:3764 چونک کرد الحاح بنمود اندکیهیبتی که که شود زو مندکی
  15. M4:3765 شهپری بگرفته شرق و غرب رااز مهابت گشت بیهش مصطفی
  16. M4:3766 چون ز بیم و ترس بیهوشش بدیدجبرئیل آمد در آغوشش کشید
  17. M4:3767 آن مهابت قسمت بیگانگانوین تجمش دوستان را رایگان
  18. M4:3768 هست شاهان را زمان بر نشستهول سرهنگان و صارمها به دست
  19. M4:3769 دور باش و نیزه و شمشیرهاکه بلرزند از مهابت شیرها
  20. M4:3770 بانگ چاوشان و آن چوگانهاکه شود سست از نهیبش جانها
  21. M4:3771 این برای خاص وعام ره‌گذرکه کندشان از شهنشاهی خبر
  22. M4:3772 از برای عام باشد این شکوهتا کلاه کبر ننهند آن گروه
  23. M4:3773 تا من و ماهای ایشان بشکندنفس خودبین فتنه و شر کم کند
  24. M4:3774 شهر از آن آمن شود کان شهریاردارد اندر قهر زخم و گیر و دار
  25. M4:3775 پس بمیرد آن هوسها در نفوسهیبت شه مانع آید زان نحوس
  26. M4:3776 باز چون آید به سوی بزم خاصکی بود آنجا مهابت یا قصاص
  27. M4:3777 حلم در حلمست و رحمتها به جوشنشنوی از غیر چنگ و ناخروش
  28. M4:3778 طبل و کوس هول باشد وقت جنگوقت عشرت با خواص آواز چنگ
  29. M4:3779 هست دیوان محاسب عام راوان پری رویان حریف جام را
  30. M4:3780 آن زره وآن خود مر چالیش‌راستوین حریر و رود مر تعریش‌راست
  31. M4:3781 این سخن پایان ندارد ای جوادختم کن والله اعلم بالرشاد
  32. M4:3782 اندر احمد آن حسی کو غاربستخفته این دم زیر خاک یثربست
  33. M4:3783 وآن عظیم الخلق او کان صفدرستبی‌تغیر مقعد صدق اندرست
  34. M4:3784 جای تغییرات اوصاف تنستروح باقی آفتابی روشنست
  35. M4:3785 بی ز تغییری که لا شرقیةبی ز تبدیلی که لا غربیة
  36. M4:3786 آفتاب از ذره کی مدهوش شدشمع از پروانه کی بیهوش شد
  37. M4:3787 جسم احمد را تعلق بد بدآناین تغیر آن تن باشد بدان
  38. M4:3788 هم‌چو رنجوری و هم‌چون خواب و دردجان ازین اوصاف باشد پاک و فرد
  39. M4:3789 روبهش گر یک دمی آشفته بودشیر جان مانا که آن دم خفته بود
  40. M4:3790 خفته بود آن شیر کز خوابست پاکاینت شیر نرمسار سهمناک
  41. M4:3791 خفته سازد شیر خود را آنچنانکه تمامش مرده دانند این سگان
  42. M4:3792 ورنه در عالم کرا زهره بدیکه ربودی از ضعیفی تربدی
  43. M4:3793 کف احمد زان نظر مخدوش گشتبحر او از مهر کف پرجوش گشت
  44. M4:3794 مه همه کفست معطی نورپاشماه را گر کف نباشد گو مباش
  45. M4:3795 احمد ار بگشاید آن پر جلیلتا ابد بیهوش ماند جبرئیل
  46. M4:3796 چون گذشت احمد ز سدره و مرصدشوز مقام جبرئیل و از حدش
  47. M4:3797 گفت او را هین بپر اندر پیمگفت رو رو من حریف تو نیم
  48. M4:3798 باز گفت او را بیا ای پرده‌سوزمن باوج خود نرفتستم هنوز
  49. M4:3799 گفت بیرون زین حد ای خوش‌فر منگر زنم پری بسوزد پر من
  50. M4:3800 حیرت اندر حیرت آمد این قصصبیهشی خاصگان اندر اخص
  51. M4:3801 بیهشیها جمله اینجا بازیستچند جان داری که جان پردازیست
  52. M4:3802 جبرئیلا گر شریفی و عزیزتو نه‌ای پروانه و نه شمع نیز
  53. M4:3803 شمع چون دعوت کند وقت فروزجان پروانه نپرهیزد ز سوز
  54. M4:3804 این حدیث منقلب را گور کنشیر را برعکس صید گور کن
  55. M4:3805 بند کن مشک سخن‌شاشیت راوا مکن انبان قلماشیت را
  56. M4:3806 آنک بر نگذشت اجزاش از زمینپیش او معکوس و قلماشیست این
  57. M4:3807 لا تخالفهم حبیبی دارهمیا غریبا نازلا فی دارهم
  58. M4:3808 اعط ما شائوا وراموا وارضهمیا ظعینا ساکنا فی‌ارضهم
  59. M4:3809 تا رسیدن در شه و در ناز خوشرازیا با مرغزی می‌ساز خوش
  60. M4:3810 موسیا در پیش فرعون زمننرم باید گفت قولا لینا
  61. M4:3811 آب اگر در روغن جوشان کنیدیگدان و دیگ را ویران کنی
  62. M4:3812 نرم گو لیکن مگو غیر صوابوسوسه مفروش در لین الخطاب
  63. M4:3813 وقت عصر آمد سخن کوتاه کنای که عصرت عصر را آگاه کن
  64. M4:3814 گو تو مر گل‌خواره را که قند بهنرمی فاسد مکن طینش مده
  65. M4:3815 نطق جان را روضهٔ جانیستیگر ز حرف و صوت مستغنیستی
  66. M4:3816 این سر خر در میان قندزارای بسا کس را که بنهادست خار
  67. M4:3817 ظن ببرد از دور کان آنست و بسچون قج مغلوب وا می‌رفت پس
  68. M4:3818 صورت حرف آن سر خر دان یقیندر رز معنی و فردوس برین
  69. M4:3819 ای ضیاء الحق حسام الدین در آراین سر خر را در آن بطیخ‌زار
  70. M4:3820 تا سر خر چون بمرد از مسلخهنشو دیگر بخشدش آن مطبخه
  71. M4:3821 هین ز ما صورت‌گری و جان ز تونه غلط هم این خود و هم آن ز تو
  72. M4:3822 بر فلک محمودی ای خورشید فاشبر زمین هم تا ابد محمود باش
  73. M4:3823 تا زمینی با سمایی بلندیک‌دل و یک‌قبله و یک‌خو شوند
  74. M4:3824 تفرقه برخیزد و شرک و دویوحدتست اندر وجود معنوی
  75. M4:3825 چون شناسد جان من جان ترایاد آرند اتحاد ماجری
  76. M4:3826 موسی و هارون شوند اندر زمینمختلط خوش هم‌چو شیر و انگبین
  77. M4:3827 چون شناسد اندک و منکر شودمنکری‌اش پردهٔ ساتر شود
  78. M4:3828 پس شناسایی بگردانید روخشم کرد آن مه ز ناشکری او
  79. M4:3829 زین سبب جان نبی را جان بدناشناسا گشت و پشت پای زد
  80. M4:3830 این همه خواندی فرو خوان لم یکنتا بدانی لج این گبر کهن
  81. M4:3831 پیش از آنک نقش احمد فر نمودنعت او هر گبر را تعویذ بود
  82. M4:3832 کین چنین کس هست تا آید پدیداز خیال روش دلشان می‌طپید
  83. M4:3833 سجده می‌کردند کای رب بشردر عیان آریش هر چه زودتر
  84. M4:3834 تا به نام احمد از یستفتحونیاغیانشان می‌شدندی سرنگون
  85. M4:3835 هر کجا حرب مهولی آمدیغوثشان کراری احمد بدی
  86. M4:3836 هر کجا بیماری مزمن بدییاد اوشان داروی شافی شدی
  87. M4:3837 نقش او می‌گشت اندر راهشاندر دل و در گوش و در افواهشان
  88. M4:3838 نقش او را کی بیابد هر شعالبلک فرع نقش او یعنی خیال
  89. M4:3839 نقش او بر روی دیوار ار فتداز دل دیوار خون دل چکد
  90. M4:3840 آنچنان فرخ بود نقشش بروکه رهد در حال دیوار از دو رو
  91. M4:3841 گشته با یک‌رویی اهل صفاآن دورویی عیب مر دیوار را
  92. M4:3842 این همه تعظیم و تفخیم و ودادچون بدیدندش به صورت برد باد
  93. M4:3843 قلب آتش دید و در دم شد سیاهقلب را در قلب کی بودست راه
  94. M4:3844 قلب می‌زد لاف اشواق محکتا مریدان را دراندازد به شک
  95. M4:3845 افتد اندر دام مکرش ناکسیاین گمان سر بر زند از هر خسی
  96. M4:3846 کین اگر نه نقد پاکیزه بدیکی به سنگ امتحان راغب شدی
  97. M4:3847 او محک می‌خواهد اما آنچنانکه نگردد قلبی او زان عیان
  98. M4:3848 آن محک که او نهان دارد صفتنی محک باشد نه نور معرفت
  99. M4:3849 آینه کو عیب رو دارد نهاناز برای خاطر هر قلتبان
  100. M4:3850 آینه نبود منافق باشد اواین چنین آیینه تا تانی مجو