Oku Defter 4 Bölüm 79 ← önceki · sonraki →

بخش ۷۹ - قصهٔ «سُبْحانی، ما اَعْظَمَ شَأْنی» گفتن ابویزید قدّس الله سرّه و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان

Ebû Yezîd'in (Allah sırrını takdis etsin) "Sübhânî, mâ a'zâme şânî" demesi, müritlerin itirazı ve onlara bu itirazın dil ile değil, gözle görülür bir şekilde cevaplanması

  1. M4:2099 با مریدان آن فقیر محتشمبایزید آمد که نک یزدان منم
  2. M4:2100 گفت مستانه عیان آن ذوفنونلا اِلهَ اِلّا اَنَا ها فَاعْبُدُون
  3. M4:2101 چون گذشت آن حال گفتندش صباحتو چنین گفتی و این نبوَد صلاح
  4. M4:2102 گفت این بار ار کنم من مشغلهکاردها بر من زنید آن دم هله
  5. M4:2103 حق منزّه از تن و من با تنمچون چنین گویم، بباید کُشتنم
  6. M4:2104 چون وصیّت کرد آن آزادمردهر مریدی کاردی آماده کرد
  7. M4:2105 مست گشت او باز از آن سغراق زفتآن وصیّت‌هاش از خاطر برفت
  8. M4:2106 نقل آمد عقل او آواره شدصبح آمد شمع او بیچاره شد
  9. M4:2107 عقل چون شحنه‌ست چون سلطان رسیدشحنهٔ بیچاره در کنجی خزید
  10. M4:2108 عقل سایهٔ حق بود حق آفتابسایه را با آفتاب او چه تاب
  11. M4:2109 چون پری غالب شود بر آدمیگم شود از مرد وصف مردمی
  12. M4:2110 هر چه گوید، آن پری گفته بوَدزین سری زان آن سری گفته بوَد
  13. M4:2111 چون پری را این دم و قانون بوَدکردگارِ آن پری خود چون بوَد؟
  14. M4:2112 اوی او رفته، پری خود او شدهتُرک بی‌الهام، تازی‌گو شده
  15. M4:2113 چون به خود آید، نداند یک لغتچون پری را هست این ذات و صفت
  16. M4:2114 پس خداوند پریّ و آدمیاز پری کی باشدش آخر کمی؟
  17. M4:2115 شیرگیر ار خون نرّه شیر خَوردتو بگویی او نکرد، آن باده کرد
  18. M4:2116 ور سخن پردازد از زر کهنتو بگویی باده گفته‌ست آن سخن
  19. M4:2117 باده‌ای را می‌بود این شر و شورنور حق را نیست آن فرهنگ و زور
  20. M4:2118 که ترا از تو به کل خالی کندتو شوی پست او سخن عالی کند
  21. M4:2119 گرچه قرآن از لب پیغمبرستهر که گوید حق نگفت، او کافرست
  22. M4:2120 چون همای بی‌خودی پرواز کردآن سخن را بایزید آغاز کرد
  23. M4:2121 عقل را سیل تحیّر در ربودزان قوی‌تر گفت که اوّل گفته بود
  24. M4:2122 نیست اندر جبّه‌ام الّا خداچند جویی بر زمین و بر سما
  25. M4:2123 آن مریدان جمله دیوانه شدندکاردها در جسم پاکش می‌زدند
  26. M4:2124 هر یکی چون ملحدانِ گرده کوهکارد می‌زد پیر خود را بی‌ستوه
  27. M4:2125 هر که اندر شیخ تیغی می‌خلیدبازگونه از تن خود می‌درید
  28. M4:2126 یک اثر نه بر تن آن ذوفنونوان مریدان خسته و غرقاب خون
  29. M4:2127 هر که او سویی گلویش زخم بردحلق خود ببریده دید و زار مُرد
  30. M4:2128 وآنک او را زخم اندر سینه زدسینه‌اش بشکافت و شد مردهٔ ابد
  31. M4:2129 وآنک آگه بود از آن صاحب‌قراندل ندادش که زند زخمِ گران
  32. M4:2130 نیم‌دانش دست او را بسته کردجان ببرد الّا که خود را خسته کرد
  33. M4:2131 روز گشت و آن مریدان کاستهنوحه‌ها از خانه‌شان برخاسته
  34. M4:2132 پیش او آمد هزاران مرد و زنکای دو عالَم درج در یک پیرهن
  35. M4:2133 این تن تو گر تن مردم بدیچون تن مردم ز خنجر گم شدی
  36. M4:2134 با خودی با بی‌خودی دوچار زدبا خود اندر دیدهٔ خود خار زد
  37. M4:2135 ای زده بر بی‌خودان تو ذوالفقاربر تن خود می‌زنی آن هوش دار
  38. M4:2136 زانک بی‌خود فانی است و آمنستتا ابد در آمنی او ساکنست
  39. M4:2137 نقش او فانی و او شد آینهغیر نقش روی غیر آن جای نه
  40. M4:2138 گر کنی تف سوی روی خود کنیور زنی بر آینه، بر خود زنی
  41. M4:2139 ور ببینی روی زشت آن هم تویور ببینی عیسی و مریم توی
  42. M4:2140 او نه اینست و نه آن او ساده استنقش تو در پیش تو بنهاده است
  43. M4:2141 چون رسید اینجا سخن لب در ببستچون رسید اینجا قلم درهم شکست
  44. M4:2142 لب ببند ار چه فصاحت دست داددم مزن والله اعلم بالرّشاد
  45. M4:2143 برکنار بامی ای مست مدامپست بنشین یا فرود آ والسّلام
  46. M4:2144 هر زمانی که شدی تو کامرانآن دم خوش را کنار بام دان
  47. M4:2145 بر زمان خوش هراسان باش توهم‌چو گنجش خفیه کن نه فاش تو
  48. M4:2146 تا نیاید بر ولا ناگه بلاترس ترسان رو در آن مکمن هلا
  49. M4:2147 ترس جان در وقت شادی از زوالزان کنار بام غیبست ارتحال
  50. M4:2148 گر نمی‌بینی کنار بام رازروح می‌بیند که هستش اهتزاز
  51. M4:2149 هر نکالی ناگهان کان آمدستبر کنار کنگرهٔ شادی بدست
  52. M4:2150 جز کنار بام خود نبوَد سقوطاعتبار از قوم نوح و قوم لوط