پڑھیے› دفتر ۶› درزی کا ہنسی مذاق کرنا اور ترک کی شدتِ ہنسی سے اس کی دونوں تنگ آنکھوں کا بند ہو جانا اور درزی کو موقع مل جانا› بیت ۱۷۰۳

M6:1703 — پس سوم بار از قبا دزدید شاخ / که ز خنده‌ش یافت میدان فراخ

پس سوم بار از قبا دزدید شاخکه ز خنده‌ش یافت میدان فراخ
✦ اس بیت کو اردو میں پیش کریں

M6:1703

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — ان کے ریکارڈ شدہ مثنوی لیکچرز سے

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: پس بار سوم بود که خیاط، یک تکه پارچه را از قبای ترک دزدید؛ چرا که از شدت خندهٔ ترک، میدان عمل را برای خود گشاده و فراخ یافته بود. معنا: خیاط زیرک، با سرگرم کردن ترک به شوخی و لطیفه‌گویی، او را چنان غرق خنده و بی‌هوشی کرد که فرصت یافت برای سومین بار از پارچهٔ قبای او بدزدد. این بیت تمثیلی است برای غفلت انسان و سوءاستفادهٔ روزگار از این بی‌خبری.

شرح

مولانا در این بیت و داستان درزی و ترک، که تمثیلی عمیق از حال و روز انسان است، پرده از حقیقتی تلخ برمی‌دارد. ترک نماد انسان غافل است که درگیر «لهو و لاغ» و سرگرمی‌های پوچ این جهان می‌شود. خیاط، نماد روزگار فریبکار یا نفس اماره است که در اوج غفلت و مستی ما از خنده، سرمایهٔ وجودی‌مان — که در اینجا پارچهٔ گران‌بهای اطلسی است — را تکه‌تکه می‌دزدد. «میدان فراخ» اشاره به فرصت بی‌نظیری است که خندهٔ مستانه و از خود بی‌خود شدن ترک به خیاط می‌دهد تا بی‌هیچ مانعی به دزدی بپردازد.

من، عبدالکریم سروش، اینجا دقیقاً همان نکته‌ای را می‌بینم که مولانا بارها بر آن تاکید کرده است: «غفلت». مولانا از این داستان بهره می‌برد تا به ما بگوید که ما انسان‌ها چگونه به «افسانه گشته و محو از وجود» تبدیل شده‌ایم؛ آنچنان که خودمان «خنده‌بین‌تر از تو هیچ افسانه‌ایست». یعنی اگر قرار است کسی مضحکه باشد، خود ما هستیم که با این غفلت و دستان‌بافیِ روزگار عمر و سرمایه‌های خویش را بر باد می‌دهیم. خیاطِ چرب‌زبان، با داستان‌سرایی و شوخی‌هایش، ترک را از یادِ «اطلس چه، دعوی چه، رهن چی» می‌بَرَد و او را «سرمست در لاغ اچی» می‌کند. این غرق شدن در خنده، نه تنها چشم‌های کوچک ترک را می‌بندد، بلکه «عقلش جسته» و او را «مولهه» می‌کند.

این بیت تنها یک حکایت نیست، بلکه یک هشدار الهیاتی است. مولانا به ما یادآوری می‌کند که «حق همی دید آن ولی ستار خوست»؛ یعنی خداوند شاهد این دزدی‌ها و غفلت‌هاست، اما مهربانی‌اش او را به پوشاندن گناهان و عیوب می‌کشاند. اما اگر انسان «از حد ببری»، همین خدای ستار، «غماز» او خواهد شد و رازها را فاش می‌کند. این یعنی نهایت بی‌احتیاطی در قبال سرمایهٔ گران‌بهای عمر، سرانجام به رسوایی و تهی‌دستی می‌انجامد. انسان‌هایی که «پیر طفلان» هستند، یعنی به سن پیری رسیده‌اند اما هنوز عقل و بینش کودکان خام را دارند، دائم در پی «لاغ و دستان فلک» نشسته‌اند و فریبِ «عشوه این جهان» را می‌خورند. این جهان، همچون همان خیاط، «جامه صد سالگان طفل خام» را می‌درد و می‌دوزد و در نهایت، انسان را در پایان راه «تهی‌دست» بازمی‌گرداند. همانند کودکی که در بازیِ کوچه لباس‌هایش را از دست می‌دهد و غروب، دست خالی به خانه باز می‌گردد.

نکات کلیدی

  • بیت، تمثیلی است از غفلت انسان و دزدیده شدن سرمایه‌های وجودی‌اش توسط روزگار فریبنده.
  • خنده و سرگرمی‌های بیهوده می‌توانند هوش و عقل را از انسان بربایند و او را در برابر مکر روزگار آسیب‌پذیر کنند.
  • روزگار (خیاط) از بی‌خبری و مستی ما (ترک) فرصت می‌یابد تا «عمر» و «سرمایه» ما را تکه‌تکه بدزدد.
  • مولانا به جای شکایت از عالم، بر لزوم خودآگاهی و پرهیز از غفلت تأکید می‌کند.
  • انسان‌های «پیر طفلان» کسانی‌اند که با وجود سن زیاد، همچنان در دام سرگرمی‌ها و جوک‌های پوچ عالم گرفتارند.

Sources: d6-s37 · 00:47:11 d6-s37 · 00:50:50 d6-s37 · 00:54:55

❋

به زبانِ تو — آپ کی زبان · AI

❋

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.