پڑھیے دفتر ۶ چوہے کا مینڈک سے التجا کرنا کہ بہانے نہ سوچو اور اس حاجت کو پورا کرنے میں تاخیر نہ کرو کہ تاخیر میں آفات ہیں اور صوفی ابن الوقت ہے، اور باپ اپنے بچے کا دامن نہیں چھوڑتا، اور شفیق باپ صوفی ہے کہ وقت اسے کل کا محتاج نہیں کرتا، اسے اپنے سریع الحسابی کے گلزار میں اتنا غرق رکھتا ہے کہ وہ عوام کی طرح مستقبل کا انتظار نہیں کرتا، وہ ایک نہر ہے نہ کہ ایک زمانہ کہ اللہ کے ہاں نہ صبح ہے نہ شام، ماضی اور مستقبل اور ازل و ابد وہاں نہیں ہیں، آدم سابق اور دجال مسبوق نہیں ہیں کیونکہ یہ رسومات جزوی عقل کی حدود میں ہیں اور لا مکان و لا زمان کے عالم میں یہ رسومات نہیں ہوتیں، پس وہ ابن وقت ہے کہ اس سے زمانوں کی تفریق کی نفی کے علاوہ کچھ نہیں سمجھا جاتا جیسے اللہ واحد سے دوئی کی نفی سمجھ میں آتی ہے نہ کہ واحدیت کی حقیقت بیت ۲۷۱۴

M6:2714 — صوفیی را گفت خواجهٔ سیم‌پاش / ای قدمهای ترا جانم فراش

صوفیی را گفت خواجهٔ سیم‌پاشای قدمهای ترا جانم فراش
✦ اس بیت کو اردو میں پیش کریں

M6:2714

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — ان کے ریکارڈ شدہ مثنوی لیکچرز سے

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: یک خواجهٔ ثروتمند (سیم‌پاش) به صوفی‌ای گفت: «ای کسی که جان من فرش زیر قدم‌های توست، امروز یک درهم می‌خواهی یا فردا چاشتگاه سه درهم؟» صوفی پاسخ داد: «من دیروز به نیم درهم راضی‌تر بودم تا امروز یک درهم یا فردا صد درهم.» معنا: این بیت حکایت صوفی‌ای را بازگو می‌کند که در مواجهه با خواجه‌ای ثروتمند، ارزش نقد حال و حضور بی‌زمان را بر وعده‌های آینده و تعویق ناپیدای بهره‌ها، هرچند بیشتر باشد، ترجیح می‌دهد.

شرح

این داستان کوتاه و پرمغز، ریشه‌ای عمیق در حکمت عرفانی دارد و مولانا آن را دستمایه تبیین یکی از کلیدی‌ترین مفاهیم سلوک، یعنی «ابن‌الوقت بودن» قرار می‌دهد. خواجه سیم‌پاش (ثروتمندی که پول از دستش می‌پاشد) از صوفی می‌پرسد: یک درهم امروز بهتر است یا سه درهم فردا؟ پاسخ صوفی حیرت‌انگیز است: «دیروز نیم درهم از امروز یک درهم و فردای صد درهم بهتر است.» این حکایت، در ظاهر، ضرب‌المثل مشهور «سیلی نقد از حلوای نسیه به» را یادآوری می‌کند؛ نسیه، هرچه هم که وعده‌اش بزرگ باشد، در برابر نقد بی‌ارزش است، چرا که فردا نه خواجه آن خواجه است، نه صوفی آن صوفی، و نه زر آن زر. این عدم اطمینان به آینده، عارف را وامی‌دارد که تنها «حال» را درنوازد.

اما مولانا، این مفهوم را به مرتبه‌ای فراتر از تدبیر معاش می‌برد. «ابن‌الوقت» بودن، در معنای نازلش، همان حضور قلب یا «مایندفولنس» است که امروز غربیان بر آن تاکید می‌کنند. یعنی وقتی کاری می‌کنید، تماماً در آن کار باشید: وقتی نماز می‌خوانید، فقط نماز بخوانید؛ وقتی ظرف می‌شویید، فقط ظرف بشویید. نه گذشته، نه آینده، هیچ چیز نباید حواس شما را پرت کند. این یعنی زمام وقت را در دست گرفتن، نه اینکه اجازه دهید طوفان‌های فکری شما را به هر سو ببرند.

اما معنای والاتر «ابن‌الوقت» بودن، رفتن به مرتبه لازمان است. خداوند «سریع‌الحساب» است؛ اما نه به معنای سرعت در گذر زمان، بلکه به معنای بی‌زمانی و آنی بودن فعل الهی: «و ما أمرنا إلا واحدة کلمح بالبصر». تقرب به خداوند، به معنای تشبه به ذات اوست، و یکی از راه‌های آن، جستن از دام زمان و لازمان شدن است. مفاهیم «سابق» و «لاحق»، «قبل» و «بعد» متعلق به «عقل جزوی» و «روح حیوانی» ما هستند. اما «عقل کلی» و روح انسانی، از این قیود رهاست. مولانا این «رسوم» زمانی را در خطه عقل جزوی می‌داند و صوفی واقعی از این دایره فراتر می‌رود تا در «نهر بی‌زمان» جاری شود، نه در «دهر زمانی» که هر صبح و شبی دارد.

مولانا سپس این دیالوگ بین خواجه و صوفی را به سطحی بالاتر، یعنی مکالمه بین عاشق و معشوق الهی، می‌رساند. صوفی می‌گوید: «خاصه آن سیلی که از دست توست / که قفا و سیلی‌اش مست توست.» یعنی اگر این نقدِ حال، این حضور بلاواسطه، حتی به صورت «سیلی» از دست محبوب باشد، آن را با جان و دل می‌پذیرد. تلخی این سیلی، چون از دست دوست است، به شیرینی بدل می‌شود: «دیگران را تلخ می‌آید شراب جور عشق / ما ز دست دوست می‌گیریم و شکر می‌شود.» این عطش بی‌باکانه برای حضور نقدِ معشوق، حتی اگر با جور و سختی همراه باشد، نشان از مقامی از عشق دارد که ورای شکر و شکایت است، زیرا در آن مقام، دوری و نزدیکی، تلخی و شیرینی، همه در «مستی» وصال محو می‌شوند.

در تقابل با حافظ که می‌گوید: «تا دل هرزه‌گرد من رفت به چین زلف او / زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند» و در زلف یار «وطن» گزیده است، این صوفی مولانا بازگشت به «اصل» و «وطن» حقیقی را می‌جوید. این بیت و شرح آن، تاکیدی است بر این که ما در این جهان در «غربتیم» و مسافر باید به مقصد برسد. تن ما، همچون موشی است که روح را، که می‌خواهد در دریای ملکوت عیش کند، با ریسمانی به زمین می‌کشد. نقد حال یعنی فرصت گسستن از این ریسمان و پرواز جان.

نکات کلیدی

  • صوفی واقعی «ابن‌الوقت» است؛ یعنی در حال زندگی می‌کند و از تعلق به گذشته یا نگرانی از آینده رهاست.
  • زندگی در حال، هم به معنای «حضور قلب» در انجام هر کاری است و هم به معنای رسیدن به مرتبه «لازمان» و تشبه به بی‌زمانی خداوند.
  • مفاهیم زمان‌مند (گذشته، حال، آینده) متعلق به عقل جزوی و روح حیوانی است؛ عارف از این قیود فراتر می‌رود.
  • حضور نقد محبوب، حتی اگر در قالب سختی و «سیلی» باشد، برای عاشق شیرین‌تر از هر وعدهٔ دور و نسیه‌ای است.
  • این داستان، یادآور «غربت» انسان در دنیا و لزوم بازگشت به «اصل» و وطن حقیقی است؛ بدن همچون ریسمانی است که روح را به خاک می‌کشد.

Sources: d6-s63 · 22:30:00 d6-s63 · 44:55:00 d6-s63 · 47:38:00

به زبانِ تو — آپ کی زبان · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.