پڑھیے دفتر ۶ اس شکاری کی حکایت جو خود کو گھاس میں لپیٹے ہوئے تھا اور پھولوں کا گلدستہ ٹوپی کی طرح سر پر رکھا ہوا تھا تاکہ پرندے اسے گھاس سمجھیں، اور وہ چالاک پرندہ تھوڑی سی بو سونگھ گیا کہ یہ آدمی ہے کیونکہ میں نے اس شکل میں گھاس نہیں دیکھی، لیکن پوری طرح بو نہ سونگھ پایا، اس کے فریب میں آ گیا کیونکہ پہلی ادراک میں اسے کوئی قاطع دلیل نہیں تھی، دوسری ادراک کی چالاکی میں اسے قاطع دلیل تھی اور وہ حرص و طمع ہے خاص طور پر شدید ضرورت اور فقر کی صورت میں، نبی صلی اللہ علیہ وسلم نے فرمایا کہ کاد الفقر أن یکون کفراً (قریب ہے کہ فقر کفر ہو جائے) بیت ۴۶۰

M6:460 — نیم عمر از آرزوی دلستان / نیم عمر از غصه‌های دشمنان

نیم عمر از آرزوی دلستاننیم عمر از غصه‌های دشمنان
✦ اس بیت کو اردو میں پیش کریں

M6:460

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — ان کے ریکارڈ شدہ مثنوی لیکچرز سے

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: نیم عمرم صرف آرزوهای دلبران و دلستان‌ها شد، و نیم دیگرش صرف غم و غصه‌های ناشی از دشمنان.

معنا: مولانا اینجا به زبان صیادی که به عزلت می‌رود، بیان می‌کند که چگونه زندگی انسان در جدال با آرزوهای دنیوی (دلستان‌ها) و دغدغه‌های ناشی از دشمنی‌ها (غصه‌های دشمنان) تلف می‌شود و چیزی از آن برای او باقی نمی‌ماند.

شرح

این بیت، از زبان صیادی که راه عزلت در پیش گرفته و دوری از خلق را برگزیده است، یکی از عمیق‌ترین آسیب‌شناسی‌های مولانا از وضعیت «غفلت» و «ضایع‌شدن عمر» انسان را پیش چشم ما می‌آورد. صیاد می‌گوید که خلق را چون «دزد جامه» دیده است؛ یعنی دیگران پیوسته در کمین‌اند تا چیزی از او بربایند. این دزدی، فقط دزدی مادی نیست؛ مولانا دقیقاً توضیح می‌دهد که «این یکی وقت منو می‌بره، اون یکی پول منو می‌بره، اون یکی مغز منو می‌خوره.» و اینچنین است که انسان از خود تهی می‌شود، درست مثل کودکی که در گرمای بازی، لباس و کلاهش را از دست می‌دهد و شباهنگام، بی‌رویی به خانه باز می‌گردد.

مولانا به ما می‌گوید که انسان، تمام عمر خود را در میان دو قطب از دست می‌دهد: «آرزوی دلستان» و «غصه‌های دشمنان». دلستان‌ها آن‌هایی هستند که دل و روزگار آدمی را با خود می‌برند، یا به تعبیر دیگر، هر آنچه آدمی را به خود مشغول می‌کند و اسیر خود می‌سازد. این می‌تواند معشوقی باشد، مقامی، مالی، یا هر دلبستگی دنیوی که توجه و انرژی انسان را به خود معطوف می‌دارد. در مقابل، «غصه‌های دشمنان» هستند؛ یعنی رنج‌ها، کینه‌ها، حسدها و درگیری‌هایی که در پی دشمنی‌های بیرونی یا حتی درونی (مثلاً با خود) پدید می‌آیند و بخش بزرگی از قوای روحی انسان را تحلیل می‌برند. به واقع، زندگی ما در این رفت و برگشت میان جذب و دفع، میان دلدادگی و دلخوری، میان امید و بیم، نیمه‌کاره می‌ماند و ما را از جوهر حقیقی زندگی دور می‌کند.

این نکته‌ای است که مولانا پیش‌تر در دفتر اول هم، در آغاز داستان طوطی و بازرگان، به همین صراحت بیان کرده بود: «دشمنان آدمی رو پاره‌پاره می‌کنند، دوستان هم روزگارش می‌برند.» این تقسیم‌بندی صریح، نشان می‌دهد که این یک حقیقت مرکزی در نگاه مولانا به حیات بشری است. ما در این جهان، چه در پی دلستان‌ها باشیم و چه در جدال با دشمنان، در نهایت عمر خود را به بازی می‌دهیم. این همان غفلتی است که مولانا بارها بر آن تاکید می‌کند و آن را اجتناب‌ناپذیر می‌داند، مگر برای نادرانی که از این بازی رها شده‌اند. این نگاه دوم‌شخص، نگاه از بیرون به زندگی خود، همین «مایندفولنس» که امروز می‌گویند، همان کلید خروج از غفلت است؛ کلیدی که صیاد داستان ما، با انتخاب عزلت، آن را به کار گرفته است.

مولانا نمی‌خواهد با این بیت غم‌انگیز باشد یا مایه یأس شود؛ بلکه می‌خواهد ما را به بیداری فراخواند. او خود از جمله کسانی نیست که صرفاً «شکایت» کند، بلکه «حکایت» می‌کند. حکایت از وضعیتی که اگر نشناسیم و نسبت به آن آگاه نباشیم، ما را به تهی‌دستی در پایان عمر خواهد رساند. او همچون پیامبری، با «بشنو» آغاز می‌کند، نه با «قل». یعنی به ما می‌گوید که این را بشنو، از من که خود نی‌ام و از نیستان بریده‌ام و با هر نفس، حکایت این جدایی را سر می‌دهم. این آگاهی به پایان حیات، همان راهی است که آدمی را از غفلت می‌رهاند، تا همچون کودکان بی‌کفش و کلاه، در شبانگاهِ مرگ شرمنده نمانیم. این بیدارباشی است به زندگی در «حال»، و پرهیز از دریغ‌ها و آرزوهای بیهوده‌ای که زمان را می‌ربایند.

نکات کلیدی

  • بخش بزرگی از عمر انسان در غفلت میان آرزوهای دلبرانه و غصه‌های ناشی از دشمنی‌ها تلف می‌شود.
  • آنچه زندگی انسان را می‌رباید، تنها امور مادی نیست؛ بلکه زمان، انرژی و تمرکز ذهنی ما نیز توسط دلبستگی‌ها و درگیری‌ها به تاراج می‌رود.
  • مولانا وضعیت غفلت انسان را به کودکی تشبیه می‌کند که در گرمای بازی، لباس و کلاهش را از دست داده و شباهنگام شرمسار و تهی‌دست است.
  • رهایی از این غفلت نیازمند «نگاه درجه دوم» و دیدگاهی بیرونی به بازی زندگی است؛ همان‌طور که صیاد با عزلت‌گزینی راه خود را یافت.
  • این بیت، هشداری است برای بیداری و بازپس‌گیری عمر از دست رفته، نه صرفاً یک شکایت نومیدانه.

Sources: d6-s11 · 00:03:20 d6-s11 · 00:04:59 d6-s11 · 01:07:24

به زبانِ تو — آپ کی زبان · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.