دیوانِ شمس› غزل ۱۰۲۵› بیت ۹ → پچھلا · اگلا ←
دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۱۰۲۵
- اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر
G1025:9
آپ کی زبان
آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:
ai-draft · gemini-2.5-pro
اس بیت کی شرح
ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:
پوری غزل ↗
- 1 مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر·بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر
- 2 به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل·بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر
- 3 مرا گوید نمیگویی که تا چند از گدارویی·چو هر عوری و ادباری گدایی میکنی هر در
- 4 بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی·اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر
- 5 از اینها کز تو میزاید شهان را ننگ میآید·ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر
- 6 که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او·ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر
- 7 مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی·هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر
- 8 از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل·که ویران میشود سینه از آن جولان و کر و فر
- 9 اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم·وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر
- 10 چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو·مرا پرسید چونی تو بگفتم بیتو بس مضطر
- 11 اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا·دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر
ganjoor: sh1025 · public domain