دیوانِ شمس› غزل ۱۳۸۲› بیت ۳ → پچھلا · اگلا ←
دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۱۳۸۲
- ای دل خموش از قال او واقف نهای ز احوال او بر رخ نداری خال او گر چون مهی ای جان عم
G1382:3
آپ کی زبان
آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:
ai-draft · gemini-2.5-pro
اس بیت کی شرح
ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:
پوری غزل ↗
- 1 ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم·کز بهر این آوردهای ما را ز صحرای عدم
- 2 تا جان ز فکرت بگذرد وین پردهها را بردرد·زیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم
- 3 ای دل خموش از قال او واقف نهای ز احوال او·بر رخ نداری خال او گر چون مهی ای جان عم
- 4 خوبی جمال عالمان وان حال حال عارفان·کو دیده کو دانش بگو کو گلستان کو بوی و شم
- 5 زان می که او سرکه شود زو ترش رویی کی رود·این می مجو آن می بجو کو جام غم کو جام جم
- 6 آن می بیار ای خوبرو کاشکوفهاش حکمت بود·کز بحر جان دارد مدد تا درج در شد زو شکم
- 7 بر ریز آن رطل گران بر آه سرد منکران·تا سردشان سوزان شود گردد همه لاشان نعم
- 8 گر مجلسم خالی بدی گفتار من عالی بدی·یا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستم
- 9 مانند درد دیدهای بر دیده برچفسیدهای·ای خواجه برگردان ورق ور نه شکستم من قلم
- 10 هر کس که هایی می کند آخر ز جایی می کند·شاهی بود یا لشکری تنها نباشد آن علم
- 11 خالی نمیگردد وطن خالی کن این تن را ز من·مستست جان در آب و گل ترسم که درلغزد قدم
- 12 ای شمس تبریزی ببین ما را تو این نعم المعین·ای قوت پا در روش وی صحت جان در سقم
ganjoor: sh1382 · public domain