دیوانِ شمس› غزل ۱۴۳۱› بیت ۸ → پچھلا · اگلا ←
دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۱۴۳۱
- خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشاند اگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم
G1431:8
آپ کی زبان
آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:
ai-draft · gemini-2.5-pro
اس بیت کی شرح
ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:
پوری غزل ↗
- 1 مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم·چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم
- 2 غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم·هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم
- 3 همه اجزای عالم را غم تو زنده می دارد·منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم
- 4 عجب دردی برانگیزی که دردم را دوا گردد·عجب گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم
- 5 فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردن·کسایی را کسایی کو که آن را مشتمل باشم
- 6 مرا رنج تو نگذارد که رنجوری به من آید·مرا گنج تو نگذارد که درویش و مقل باشم
- 7 صباح تو مرا نگذاشت تا شمعی برافروزم·عیان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم
- 8 خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشاند·اگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم
- 9 بسوزانم ز عشق تو خیال هر دو عالم را·بسوزند این دو پروانه چو من شمع چگل باشم
- 10 خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود به قال خود·چنان نقلی که من دارم چرا من منتقل باشم
ganjoor: sh1431 · public domain