دیوانِ شمس› غزل ۱۸۴۵› بیت ۲۰ → پچھلا · اگلا ←
دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۱۸۴۵
- زهی مفهوم نامفهوم زهی بیگانه همدل زهی ترشی به از شیرین زهی کفری به از ایمان
G1845:20
آپ کی زبان
آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:
ai-draft · gemini-2.5-pro
اس بیت کی شرح
ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:
پوری غزل ↗
- 1 عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان·میان راه پیش آمد نوازش کرد چون شاهان
- 2 گرفته جام چون مستان در او صد عشوه و دستان·به پیشم داشت جام می که گر میخوارهای بستان
- 3 منور چون رخ موسی مبارک چون که سینا·مشعشع چون ید بیضا مشرح چون دل عمران
- 4 هلا این لوح لایح را بیا بستان از این موسی·مکش سر همچو فرعونان مکن استیزه چون هامان
- 5 بدو گفتم که ای موسی به دستت چیست آن گفت این·یکی ساعت عصا باشد یکی ساعت بود ثعبان
- 6 ز هر ذره جدا صد نقش گوناگون بدید آید·که هر چه بوهریره را بباید هست در انبان
- 7 به دست من بود حکمش به هر صورت بگردانم·کنم زهراب را دارو کنم دشوار را آسان
- 8 زنم گاهیش بر دریا برآرم گرد از دریا·زنم گاهیش بر سنگی بجوشد چشمه حیوان
- 9 گه آب نیل صافی را به دشمن خون نمودم من·نمودم سنگ خاکی را به عامه گوهر و مرجان
- 10 به چشم حاسدان گرگم بر یعقوب خود یوسف·بر جهال بوجهلم محمد پیش یزدان دان
- 11 گلاب خوش نفس باشد جعل را مرگ و جان کندن·جلاب شکری باشد به صفرایی زیان جان
- 12 به ظاهر طالبان همراه و در تحقیق پشتاپشت·یکی منزل در اسفل کرد و دیگر برتر از کیوان
- 13 مثال کودک و پیری که همراهند در ظاهر·ولیک این روزافزون است و آن هر لحظه در نقصان
- 14 چه جام زهر و قند است این چه سحر و چشم بند است این·که سرگردان همیدارد تو را این دور و این دوران
- 15 جهان ثابت است و تو ورا گردان همیبینی·چو برگردد کسی را سر ببیند خانه را گردان
- 16 مقام خوف آن را دان که هستی تو در او ایمن·مقام امن آن را دان که هستی تو در او لرزان
- 17 چو عکسی و دروغینی همه برعکس می بینی·چو کردی مشورت با زن خلاف زن کن ای نادان
- 18 زن آن باشد که رنگ و بو بود او را ره و قبله·حقیقت نفس امارهست زن در بنیت انسان
- 19 نصیحتهای اهل دل دوی نحل را ماند·پر از حلوا کند از لب ز فرش خانه تا ساران
- 20 زهی مفهوم نامفهوم زهی بیگانه همدل·زهی ترشی به از شیرین زهی کفری به از ایمان
- 21 خمش کن که زبان دربان شدهست از حرف پیمودن·چو دل بیحرف می گوید بود در صدر چون سلطان
- 22 بتاب ای شمس تبریزی به سوی برجهای دل·که شمس مقعد صدقی نه چون این شمس سرگردان
ganjoor: sh1845 · public domain