دیوانِ شمس› غزل ۲۰۳۱ → پچھلا · اگلا ←
دیوانِ شمس · G2031 · ۱۰ اشعار
غزل شمارهٔ ۲۰۳۱
کسی بھی بیت کو اس کے اپنے صفحے کے لیے کھولیے — مفہوم، شرح، مشکل الفاظ۔
- G2031:1 ای محو راه گشته از محو هم سفر کنچشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن
- G2031:2 دل آینه است چینی با دل چو همنشینیصد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن
- G2031:3 دانم که برشکستی تو محو دل شدستیدر عین نیست هستی یک حمله دگر کن
- G2031:4 تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساریای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن
- G2031:5 چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمیبا فتنه عظیمی تو دست در کمر کن
- G2031:6 ماییم ذره ذره در آفتاب غرهاز ذره خاک بستان در دیده قمر کن
- G2031:7 از ما نماند برجا جان از جنون و سوداای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن
- G2031:8 در عالم منقش ای عشق همچو آتشهر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن
- G2031:9 ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردندمستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن
- G2031:10 سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریزآن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن
ganjoor: sh2031 · public domain