دیوانِ شمس› غزل ۲۰۳۱› بیت ۸ → پچھلا · اگلا ←
دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۲۰۳۱
- در عالم منقش ای عشق همچو آتش هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن
G2031:8
آپ کی زبان
آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:
ai-draft · gemini-2.5-pro
اس بیت کی شرح
ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:
پوری غزل ↗
- 1 ای محو راه گشته از محو هم سفر کن·چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن
- 2 دل آینه است چینی با دل چو همنشینی·صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن
- 3 دانم که برشکستی تو محو دل شدستی·در عین نیست هستی یک حمله دگر کن
- 4 تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری·ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن
- 5 چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی·با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن
- 6 ماییم ذره ذره در آفتاب غره·از ذره خاک بستان در دیده قمر کن
- 7 از ما نماند برجا جان از جنون و سودا·ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن
- 8 در عالم منقش ای عشق همچو آتش·هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن
- 9 ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند·مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن
- 10 سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز·آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن
ganjoor: sh2031 · public domain