دیوانِ شمس› غزل ۲۳۰۳› بیت ۶ → پچھلا · اگلا ←
دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۲۳۰۳
- رو دست بشو از وی ای صوفی روشسته دل را بستر از وی ای مرد سراسترده
G2303:6
آپ کی زبان
آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:
ai-draft · gemini-2.5-pro
اس بیت کی شرح
ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:
پوری غزل ↗
- 1 ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده·در قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده
- 2 دنیا نبود عیدم من زشتی او دیدم·گلگونه نهد بر رو آن روسپی زرده
- 3 گلگونه چه آراید آن خاربن بد را·آن خار فرورفته در هر جگر و گرده
- 4 با تارک گل آمد موبند فروهشته·ابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده
- 5 منگر تو به خلخالش ساق سیهش را بین·خوش آید شب بازی لیک از سپس پرده
- 6 رو دست بشو از وی ای صوفی روشسته·دل را بستر از وی ای مرد سراسترده
- 7 بدبخت و گران جانی کو بخت از او جوید·دربند بزرگی شد میسوزد چون خرده
- 8 فریاد رس ای جانان ما را ز گران جانان·ای از عدمی ما را در چرخ درآورده
- 9 خاموش سخن میران زان خوش دم بیپایان·تا چند سخن سازی تو زین دم بشمرده
ganjoor: sh2303 · public domain