دیوانِ شمس› غزل ۲۴۶۵› بیت ۱۳ → پچھلا · اگلا ←
دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۲۴۶۵
- ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی
G2465:13
آپ کی زبان
آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:
ai-draft · gemini-2.5-pro
اس بیت کی شرح
ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:
پوری غزل ↗
- 1 آمدهای که راز من بر همگان بیان کنی·و آن شه بینشانه را جلوه دهی نشان کنی
- 2 دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش·گفتم می نمیخورم گفت مکن زیان کنی
- 3 گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم·دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی
- 4 دید که ناز میکنم گفت بیا عجب کسی·جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی
- 5 با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم·خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی
- 6 گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین·قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی
- 7 سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را·ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی
- 8 رنگ رخت که داد رو زرد شو از برای او·چون ز پی سیاههای روی چو زعفران کنی
- 9 همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو·حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی
- 10 کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود·جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی
- 11 گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضهای·نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی
- 12 ور دو سه روز چشم را بند کنی بهاتّقوا·چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی
- 13 ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی·قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی
- 14 بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را·شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی
- 15 بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان·گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی
ganjoor: sh2465 · public domain