دیوانِ شمس غزل ۲۵۰۴ بیت ۳ → پچھلا · اگلا ←

دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۲۵۰۴

  1. مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی تو بده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بی‌خویشی

G2504:3

آپ کی زبان

آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:

اس بیت کی شرح

ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:

پوری غزل ↗

  1. 1 اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی‌خویشی·کله جویی نیابی سر چه شیرین است بی‌خویشی
  2. 2 چو افتادی تو در دامش چو خوردی باده جامش·برون آیی نیابی در چه شیرین است بی‌خویشی
  3. 3 مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی تو·بده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بی‌خویشی
  4. 4 چرا تو سرد و برف آیی فنا شو تا شگرف آیی·غم هستی تو کمتر خور چه شیرین است بی‌خویشی
  5. 5 در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم·به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بی‌خویشی
  6. 6 چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می·مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بی‌خویشی
  7. 7 نمود آن زلف مشکینش که عنبر گشت مسکینش·زهی مشک و زهی عنبر چه شیرین است بی‌خویشی
  8. 8 بیا ای یار در بستان میان حلقه مستان·به دست هر یکی ساغر چه شیرین است بی‌خویشی
  9. 9 یکی شه بین تو بس حاضر به جمله روح‌ها ناظر·ز بی‌خویشی از آن سوتر چه شیرین است بی‌خویشی

ganjoor: sh2504 · public domain