دیوانِ شمس› غزل ۲۵۳۳› بیت ۱۸ → پچھلا · اگلا ←
دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۲۵۳۳
- چو با مستان او گردی اگر مسی تو زر گردی وگر پایی تو سر گردی وگر گنگی شوی قاری
G2533:18
آپ کی زبان
آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:
ai-draft · gemini-2.5-pro
اس بیت کی شرح
ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:
پوری غزل ↗
- 1 برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری·کبوترهای دلها را توی شاهین اشکاری
- 2 بود جانهای پابسته شوند از بند تن رسته·بود دلهای افسرده ز حر تو شود جاری
- 3 بسی اشکوفه و دلها که بنهادند در گلها·همیپایند یاران را به دعوتشان بکن یاری
- 4 به کوری دی و بهمن بهاری کن بر این گلشن·درآور باغ مزمن را به پرواز و به طیاری
- 5 ز بالا الصلایی زن که خندان است این گلشن·بخندان خار محزون را که تو ساقی اقطاری
- 6 دلی دارم پر از آتش بزن بر وی تو آبی خوش·نه ز آب چشمه جیحون از آن آبی که تو داری
- 7 به خاک پای تو امشب مبند از پرسش من لب·بیا ای خوب خوش مذهب بکن با روح سیاری
- 8 چو امشب خواب من بستی مبند آخر ره مستی·که سلطان قوی دستی و هش بخشی و هشیاری
- 9 چرا بستی تو خواب من برای نیکویی کردن·ازیرا گنج پنهانی و اندر قصد اظهاری
- 10 زهی بیخوابی شیرین بهیتر از گل و نسرین·فزون از شهد و از شکر به شیرینی خوش خواری
- 11 به جان پاکت ای ساقی که امشب ترک کن عاقی·که جان از سوز مشتاقی ندارد هیچ صباری
- 12 بیا تا روز بر روزن بگردیم ای حریف من·ازیرا مرد خواب افکن درآمد شب به کراری
- 13 بر این گردش حسد آرد دوار چرخ گردونی·که این مغز است و آن قشر است و این نور است و آن ناری
- 14 چه کوتاه است پیش من شب و روز اندر این مستی·ز روز و شب رهیدم من بدین مستی و خماری
- 15 حریف من شو ای سلطان به رغم دیده شیطان·که تا بینی رخ خوبان سر آن شاهدان خاری
- 16 مرا امشب شهنشاهی لطیف و خوب و دلخواهی·برآوردهست از چاهی رهانیده ز بیماری
- 17 به گرد بام میگردم که جام حارسان خوردم·تو هم میگرد گرد من گرت عزم است میخواری
- 18 چو با مستان او گردی اگر مسی تو زر گردی·وگر پایی تو سر گردی وگر گنگی شوی قاری
- 19 در این دل موجها دارم سر غواص میخارم·ولی کو دامن فهمی سزاوار گهرباری
- 20 دهان بستم خمش کردم اگر چه پرغم و دردم·خدایا صبرم افزون کن در این آتش به ستاری
ganjoor: sh2533 · public domain