دیوانِ شمس› غزل ۳۰۱۸› بیت ۳ → پچھلا · اگلا ←
دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۳۰۱۸
- خار شد این جان و دل در حسد آینه کو چو گلستان شدهست از نظر عبهری
G3018:3
آپ کی زبان
آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:
ai-draft · gemini-2.5-pro
اس بیت کی شرح
ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:
پوری غزل ↗
- 1 ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری·سوخته باد آینه تا تو در او ننگری
- 2 جان من از بحر عشق آب چو آتش بخورد·در قدح جان من آب کند آذری
- 3 خار شد این جان و دل در حسد آینه·کو چو گلستان شدهست از نظر عبهری
- 4 گم شدهام من ز خویش گر تو بیابی مرا·زود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری
- 5 گر تو بیابی مرا از من من را بگو·که من آوارهای گشته نهان چون پری
- 6 مست نیم ای حریف عقل نرفت از سرم·غمزه جادوش کرد جان مرا ساحری
- 7 گر تو به عقلی بیا یک نظری کن در او·تا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری
- 8 بر لب دریای عشق دیدم من ماهیی·کرد یکی شیوهای شیوه او برتری
- 9 گرچه که ماهی نمود لیک خود او بحر بود·صورت گوسالهای بود دو صد سامری
- 10 ماهی ترک زبان کرد که گفتهست بحر·نطق زبان را که تو حلقه برون دری
- 11 دم زدن ماهیان آب بود نی هوا·زانک هوا آتشیست نیست حریف تری
- 12 بنگر در ماهیی نان وی و رزق او·بحر بود پس تو در عشق از او کمتری
- 13 دام فکندم که تا صید کنم ماهیی·صید سلیمان وقت جان من انگشتری
- 14 این چه بهانست خود زود بگو بحر کیست·از حسد کس مترس در طلب مهتری
- 15 روشن و مطلق بگو تا نشود از دلت·مفخر تبریز ما شمس حق و دین بری
ganjoor: sh3018 · public domain