دیوانِ شمس غزل ۳۰۷۵ بیت ۶ → پچھلا · اگلا ←

دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۳۰۷۵

  1. گهی فراق نمایی و چاره آموزی گهی رسول فرستی و جان پیغامی

G3075:6

آپ کی زبان

آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:

اس بیت کی شرح

ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:

پوری غزل ↗

  1. 1 بیا بیا که تو از نادرات ایامی·برادری پدری مادری دلارامی
  2. 2 به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد·گزاف نیست برادر چنین نکونامی
  3. 3 تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت·قبول می‌کنیش با کژی و با خامی
  4. 4 همی‌زیم به ستیزه و این هم از گولی‌ست·که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی
  5. 5 به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا·اگر به نقش درآیی عجب گل‌اندامی
  6. 6 گهی فراق نمایی و چاره آموزی·گهی رسول فرستی و جان پیغامی
  7. 7 درون روزن دل چون فتاد شعلهٔ شمع·بداند این دل شب‌رو که بر سر بامی
  8. 8 مرادم آنکه شود سایه و آفتاب یکی·که تا ز عشق نمایم تمام خوش‌کامی
  9. 9 محال‌جوی و محالم بدین گناه مرا·قبول می‌نکند هیچ عالم و عامی
  10. 10 تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی·برو برو که مرید عقول و احلامی
  11. 11 اگر ز خسرو جان‌ها حلاوتی یابی·محال هر دو جهان را چو من درآشامی
  12. 12 ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی·مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی
  13. 13 برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام·که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی

ganjoor: sh3075 · public domain