دیوانِ شمس غزل ۳۱۴۶ بیت ۱۲ → پچھلا

دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۳۱۴۶

  1. بس بود، این قدر بدان گفتم که درین کوچه آشنا داری

G3146:12

آپ کی زبان

آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:

اس بیت کی شرح

ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:

پوری غزل ↗

  1. 1 ای دلزار محنت و بلا داری·بر خدا اعتمادها داری
  2. 2 اینچنین حضرتی و تو نومید؟·مکن ای دل، اگر خدا داری
  3. 3 رخت اندیشه می‌کشی هرجا·بنگر آخر، جز او کرا داری؟
  4. 4 لطفهایی که کرد چندین گاه·یاد آور اگر وفاداری
  5. 5 چشم سر داد و چشم سر ایزد·چشم جای دگر چرا داری؟!
  6. 6 عمر ضایع مکن، که عمر گذشت·زرگری کن، که کیمیا داری
  7. 7 هر سحر مر ترا ندا آید·سو ما آ، که داغ ما داری
  8. 8 پیش ازین تن تو جان پاک بدی·چند خود را ازان جدا داری؟!
  9. 9 جان پاکی، میان خاک سیاه·من نگویم، تو خود روا داری؟!
  10. 10 خویشتن را تو از قبا بشناس·که ازین آب و گل قبا داری
  11. 11 می‌روی هر شب از قبا بیرون·که جز این دست، دست و پا داری
  12. 12 بس بود، این قدر بدان گفتم·که درین کوچه آشنا داری

ganjoor: sh3146 · public domain