دیوانِ شمس› غزل ۸۴۵› بیت ۸ → پچھلا · اگلا ←
دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۸۴۵
- هر جان باملالت دورست از این جلالت چون عشق با ملولی کشتی و لنگر آمد
G845:8
آپ کی زبان
آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:
ai-draft · gemini-2.5-pro
اس بیت کی شرح
ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:
پوری غزل ↗
- 1 مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد·بشکست دامها را بر لامکان برآمد
- 2 از باده گزافی شد صاف صاف صافی·وز درد هر دو عالم جوشید و بر سر آمد
- 3 جان را چو شست از گل معراج برشد آن دل·آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد
- 4 در عالم طراوت او یافت بس حلاوت·وز وصف لاله رویان رویش مزعفر آمد
- 5 زان ماه هر که ماند وین نقش را نخواند·در نقش دین بماند والله که کافر آمد
- 6 ز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتم·زیرا برهنگان را خورشید زیور آمد
- 7 الله اکبر تو خوش نیست با سر تو·این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد
- 8 هر جان باملالت دورست از این جلالت·چون عشق با ملولی کشتی و لنگر آمد
- 9 ای شمس حق تبریز دل پیش آفتابت·در کم زنی مطلق از ذره کمتر آمد
ganjoor: sh845 · public domain