پڑھیے› دفتر ۱› حصہ ۱۴۲ → پچھلا · اگلا ←
بخش ۱۴۲ - رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار
بھیڑیے اور لومڑی کا شیر کی خدمت میں شکار کے لیے جانا
- M1:3021 شیر و گرگ و روبهی بهر شکاررفته بودند از طلب در کوهسار
- M1:3022 تا به پشت همدگر بر صیدهاسخت بر بندند بار قیدها
- M1:3023 هر سه با هم اندر آن صحرای ژرفصیدها گیرند بسیار و شگرف
- M1:3024 گرچه زیشان شیر نر را ننگ بودلیک کرد اکرام و همراهی نمود
- M1:3025 این چنین شه را ز لشکر زحمتستلیک همره شد جماعت رحمتست
- M1:3026 این چنین مه را ز اختر ننگهاستاو میان اختران بهر سخاست
- M1:3027 امر شاورهم پیمبر را رسیدگرچه رایی نیست رایش را ندید
- M1:3028 در ترازو جو رفیق زر شدستنه از آن که جو چو زر جوهر شدست
- M1:3029 روح قالب را کنون همره شدستمدتی سگ حارس درگه شدست
- M1:3030 چونک رفتند این جماعت سوی کوهدر رکاب شیر با فر و شکوه
- M1:3031 گاو کوهی و بز و خرگوش زفتیافتند و کار ایشان پیش رفت
- M1:3032 هر که باشد در پی شیر حرابکم نیاید روز و شب او را کباب
- M1:3033 چون ز کُه در بیشه آوردندشانکشته و مجروح و اندر خون کشان
- M1:3034 گرگ و روبه را طمع بود اندر آنکه رود قسمت به عدل خسروان
- M1:3035 عکسِ طمْعِ هر دوشان بر شیر زدشیر دانست آن طمعها را سند
- M1:3036 هر که باشد شیرِ اسرار و امیراو بداند هر چه اندیشد ضمیر
- M1:3037 هین نگه دار ای دل اندیشهخودل ز اندیشهٔ بدی در پیش او
- M1:3038 داند و خر را همیراند خموشدر رخت خندد برای رویپوش
- M1:3039 شیر چون دانست آن وسواسشانوا نگفت و داشت آن دم پاسشان
- M1:3040 لیک با خود گفت بنمایم سزامر شما را ای خسیسان گدا
- M1:3041 مر شما را بس نیامد رای منظنتان اینست در اعطای من
- M1:3042 ای عقول و رایتان از رای مناز عطاهای جهانآرای من
- M1:3043 نقش با نقاش چه سگالد دگرچون سگالش اوش بخشید و خبر
- M1:3044 این چنین ظنِ خسیسانه به منمر شما را بود ننگانِ زمن
- M1:3045 ظانین بالله ظن السؤ راگر نبرم سر بود عین خطا
- M1:3046 وا رهانم چرخ را از ننگتانتا بماند در جهان این داستان
- M1:3047 شیر با این فکر میزد خنده فاشبر تبسمهای شیر ایمن مباش
- M1:3048 مال دنیا شد تبسمهای حقکرد ما را مست و مغرور و خلَق
- M1:3049 فقر و رنجوری بهستت ای سندکان تبسم دام خود را بر کند