پڑھیے دفتر ۳ حصہ ۱۴۸ → پچھلا · اگلا ←

بخش ۱۴۸ - قصهٔ فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را کی از تشنگی و بی‌آبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداخته

رسول علیہ السلام کا عرب کے قافلے کی فریاد کو پہنچنا جو پیاس اور پانی کی کمی سے درماندہ تھے اور موت پر دل رکھ چکے تھے، اونٹ اور لوگ زبانیں باہر نکالے ہوئے تھے

  1. M3:3130 اندر آن وادی گروهی از عربخشک شد از قحط بارانشان قرب
  2. M3:3131 در میان آن بیابان ماندهکاروانی مرگ خود بر خوانده
  3. M3:3132 ناگهانی آن مغیث هر دو کونمصطفی پیدا شد از ره بهر عون
  4. M3:3133 دید آنجا کاروانی بس بزرگبر تف ریگ و ره صعب و سترگ
  5. M3:3134 اشترانشان را زبان آویختهخلق اندر ریگ هر سو ریخته
  6. M3:3135 رحمش آمد گفت هین زوتر رویدچند یاری سوی آن کثبان دوید
  7. M3:3136 گر سیاهی بر شتر مشک آوردسوی میر خود به زودی می‌برد
  8. M3:3137 آن شتربان سیه را با شترسوی من آرید با فرمان مر
  9. M3:3138 سوی کثبان آمدند آن طالبانبعد یکساعت بدیدند آنچنان
  10. M3:3139 بنده‌ای می‌شد سیه با اشتریراویه پر آب چون هدیه‌بری
  11. M3:3140 پس بدو گفتند می‌خواند ترااین طرف فخر البشر خیر الوری
  12. M3:3141 گفت من نشناسم او را کیست اوگفت او آن ماه‌روی قندخو
  13. M3:3142 نوعها تعریف کردندش که هستگفت مانا او مگر آن شاعرست
  14. M3:3143 که گروهی را زبون کرد او بسحرمن نیایم جانب او نیم شبر
  15. M3:3144 کش‌کشانش آوریدند آن طرفاو فغان برداشت در تشنیع و تف
  16. M3:3145 چون کشیدندش به پیش آن عزیزگفت نوشید آب و بردارید نیز
  17. M3:3146 جمله را زان مشک او سیراب کرداشتران و هر کسی زان آب خورد
  18. M3:3147 راویه پر کرد و مشک از مشک اوابر گردون خیره ماند از رشک او
  19. M3:3148 این کسی دیدست کز یک راویهسرد گردد سوز چندان هاویه
  20. M3:3149 این کسی دیدست کز یک مشک آبگشت چندین مشک پر بی اضطراب
  21. M3:3150 مشک خود روپوش بود و موج فضلمی‌رسید از امر او از بحر اصل
  22. M3:3151 آب از جوشش همی‌گردد هواو آن هوا گردد ز سردی آبها
  23. M3:3152 بلک بی علت و بیرون زین حکمآب رویانید تکوین از عدم
  24. M3:3153 تو ز طفلی چون سببها دیده‌ایدر سبب از جهل بر چفسیده‌ای
  25. M3:3154 با سببها از مسبب غافلیسوی این روپوشها زان مایلی
  26. M3:3155 چون سببها رفت بر سر می‌زنیربنا و ربناها می‌کنی
  27. M3:3156 رب می‌گوید برو سوی سببچون ز صنعم یاد کردی ای عجب
  28. M3:3157 گفت زین پس من ترا بینم همهننگرم سوی سبب و آن دمدمه
  29. M3:3158 گویدش ردوا لعادوا کار تستای تو اندر توبه و میثاق سست
  30. M3:3159 لیک من آن ننگرم رحمت کنمرحمتم پرست بر رحمت تنم
  31. M3:3160 ننگرم عهد بدت بدهم عطااز کرم این دم چو می‌خوانی مرا
  32. M3:3161 قافله حیران شد اندر کار اویا محمد چیست این ای بحر خو
  33. M3:3162 کرده‌ای روپوش مشک خرد راغرقه کردی هم عرب هم کرد را