پڑھیے› دفتر ۶› حصہ ۱۰۳ → پچھلا · اگلا ←
بخش ۱۰۳ - حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردید
اس بادشاہ کا قصہ اور اس کا اپنے تین بیٹوں کو وصیت کرنا کہ اس سفر میں میری سلطنت میں فلاں جگہ ایسی ترتیب دو اور فلاں جگہ ایسے نائب مقرر کرو لیکن اللہ کی قسم، فلاں قلعے کی طرف نہ جانا اور اس کے قریب نہ پھٹکنا
- M6:3581 بود شاهی شاه را بد سه پسرهر سه صاحبفطنت و صاحبنظر
- M6:3582 هر یکی از دیگری استودهتردر سخا و در وغا و کر و فر ❋
- M6:3583 پیش شه شهزادگان استاده جمعقرة العینان شه همچون سه شمع ❋
- M6:3584 از ره پنهان ز عینین پسرمیکشید آبی نخیل آن پدر ❋
- M6:3585 تا ز فرزند آب این چشمه شتابمیرود سوی ریاض مام و باب ❋
- M6:3586 تازه میباشد ریاض والدینگشته جاری عینشان زین هر دو عین ❋
- M6:3587 چون شود چشمه ز بیماری علیلخشک گردد برگ و شاخ آن نخیل ❋
- M6:3588 خشکی نخلش همیگوید پدیدکه ز فرزندان شجر نم میکشید ❋
- M6:3589 ای بسا کاریز پنهان همچنینمتصل با جانتان یا غافلین ❋
- M6:3590 ای کشیده ز آسمان و از زمینمایهها تا گشته جسم تو سمین ❋
- M6:3591 عاریهست این کم همیباید فشاردکانچ بگرفتی همیباید گزارد ❋
- M6:3592 جز نفخت کان ز وهاب آمدستروح را باش آن دگرها بیهدست ❋
- M6:3593 بیهده نسبت به جان میگویمشنی بنسبت با صنیع محکمش ❋