پڑھیے دفتر ۶ حصہ ۴۶ → پچھلا · اگلا ←

بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت

لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت (گزرے ہوئے لوگوں کو موت کا غم نہیں ہوتا بلکہ انہیں فوت ہونے کی حسرت ہوتی ہے)

  1. M6:1449 راست گفته‌ست آن سپهدار بشرکه هر آنک کرد از دنیا گذر
  2. M6:1450 نیستش درد و دریغ و غبن موتبلک هستش صد دریغ از بهر فوت
  3. M6:1451 که چرا قبله نکردم مرگ رامخزن هر دولت و هر برگ را
  4. M6:1452 قبله کردم من همه عمر از حولآن خیالاتی که گم شد در اجل
  5. M6:1453 حسرت آن مردگان از مرگ نیستزانست کاندر نقشها کردیم ایست
  6. M6:1454 ما ندیدیم این که آن نقش است و کفکف ز دریا جنبد و یابد علف
  7. M6:1455 چونک بحر افکند کفها را به برتو بگورستان رو آن کفها نگر
  8. M6:1456 پس بگو کو جنبش و جولانتانبحر افکندست در بحرانتان
  9. M6:1457 تا بگویندت به لب نی بل به حالکه ز دریا کن نه از ما این سؤال
  10. M6:1458 نقش چون کف کی بجنبد بی ز موجخاک بی بادی کجا آید بر اوج
  11. M6:1459 چون غبار نقش دیدی باد بینکف چو دیدی قلزم ایجاد بین
  12. M6:1460 هین ببین کز تو نظر آید به کارباقیت شحمی و لحمی پود و تار
  13. M6:1461 شحم تو در شمعها نفزود تابلحم تو مخمور را نامد کباب
  14. M6:1462 در گداز این جمله تن را در بصردر نظر رو در نظر رو در نظر
  15. M6:1463 یک نظر دو گز همی‌بیند ز راهیک نظر دو کون دید و روی شاه
  16. M6:1464 در میان این دو فرقی بی‌شمارسرمه جو والله اعلم بالسرار
  17. M6:1465 چون شنیدی شرح بحر نیستیکوش دایم تا برین بحر ایستی
  18. M6:1466 چونک اصل کارگاه آن نیستیستکه خلا و بی‌نشانست و تهیست
  19. M6:1467 جمله استادان پی اظهار کارنیستی جویند و جای انکسار
  20. M6:1468 لاجرم استاد استادان صمدکارگاهش نیستی و لا بود
  21. M6:1469 هر کجا این نیستی افزون‌ترستکار حق و کارگاهش آن سرست
  22. M6:1470 نیستی چون هست بالایین طبقبر همه بردند درویشان سبق
  23. M6:1471 خاصه درویشی که شد بی جسم و مالکار فقر جسم دارد نه سؤال
  24. M6:1472 سایل آن باشد که مال او گداختقانع آن باشد که جسم خویش باخت
  25. M6:1473 پس ز درد اکنون شکایت بر مدارکوست سوی نیست اسپی راهوار
  26. M6:1474 این قدر گفتیم باقی فکر کنفکر اگر جامد بود رو ذکر کن
  27. M6:1475 ذکر آرد فکر را در اهتزازذکر را خورشید این افسرده ساز
  28. M6:1476 اصل خود جذبه است لیک ای خواجه‌تاشکار کن موقوف آن جذبه مباش
  29. M6:1477 زانک ترک کار چون نازی بودناز کی در خورد جانبازی بود
  30. M6:1478 نه قبول اندیش نه رد ای غلامامر را و نهی را می‌بین مدام
  31. M6:1479 مرغ جذبه ناگهان پرد ز عشچون بدیدی صبح شمع آنگه بکش
  32. M6:1480 چشمها چون شد گذاره نور اوستمغزها می‌بیند او در عین پوست
  33. M6:1481 بیند اندر ذره خورشید بقابیند اندر قطره کل بحر را