沙姆斯集› 抒情詩 1002› 詩節 9 ← 上一節 · 下一節 →
沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۱۰۰۲
- دوزخ گفتش که مرا جان ببخش تا بخورم هرک ز یزدان برید
G1002:9
您的語言
尚無你的語言譯文——此乃為全詩一併生成:
ai-draft · gemini-2.5-pro
此節評註
尚未寫就——此為對此詩節在全詩脈絡中的細讀:
全詩 ↗
- 1 چونک کمند تو دلم را کشید·یوسفم از چاه به صحرا دوید
- 2 آنک چو یوسف به چهم درفکند·باز به فریادم هم او رسید
- 3 چون رسن لطف در این چه فکند·چنبره دل گل و نسرین دمید
- 4 قیصر از آن قصر به چه میل کرد·چه چو بهشتی شد و قصر مشید
- 5 گفتم ای چه چه شد آن ظلمتت·گفت که خورشید به من بنگرید
- 6 هر که فسردست کنون گرم شد·جمره عشقت بگدازد جلید
- 7 قیصر رومست که بر زنگ زد·اوست که ترسابچه خواندش فرید
- 8 پرتو دل بود که زد بر سعیر·پر شد و بشکافت که هل من مزید
- 9 دوزخ گفتش که مرا جان ببخش·تا بخورم هرک ز یزدان برید
- 10 برگذر از آتش ای بحر لطف·ور نه بمردم تبشم بفسرید
- 11 گفت که ای آتش قوم مرا·زود به من ده که خداشان گزید
- 12 جمله یکایک به کف او سپرد·گفت که نار تو ز نورم رهید
- 13 تافت ز تبریز رخ شمس دین·شمس بود نور جهان را کلید
ganjoor: sh1002 · public domain