沙姆斯集› 抒情詩 1797› 詩節 5 ← 上一節 · 下一節 →
沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۱۷۹۷
- گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
G1797:5
您的語言
尚無你的語言譯文——此乃為全詩一併生成:
ai-draft · gemini-2.5-pro
此節評註
尚未寫就——此為對此詩節在全詩脈絡中的細讀:
全詩 ↗
- 1 ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من·ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من
- 2 ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من·نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من
- 3 یادت نمیآید که او می کرد روزی گفت گو·می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
- 4 اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان·این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
- 5 گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان·تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
- 6 خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر·وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
- 7 چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او·گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
- 8 گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان·خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
- 9 گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو·بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من
ganjoor: sh1797 · public domain