沙姆斯集› 抒情詩 2312› 詩節 5 ← 上一節 · 下一節 →
沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۲۳۱۲
- دل دزدد و بستاند وز سر دلت داند تا جمله فروخواند پنهانی ناگفته
G2312:5
您的語言
尚無你的語言譯文——此乃為全詩一併生成:
ai-draft · gemini-2.5-pro
此節評註
尚未寫就——此為對此詩節在全詩脈絡中的細讀:
全詩 ↗
- 1 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته·هم خلوت و هم بیگه در دیر صفا رفته
- 2 با آن مه بینقصان سرمست شده رقصان·دستی سر زلف او دستی می بگرفته
- 3 در رسته بازاری هر جا بده اغیاری·در جانش زده ناری آن خونی آشفته
- 4 و آن لعل چو بگشاید تا قند شکر خاید·از عرش نثار آید بس گوهر ناسفته
- 5 دل دزدد و بستاند وز سر دلت داند·تا جمله فروخواند پنهانی ناگفته
- 6 از حسن پری زاده صد بیدل و دل داده·در هر طرف افتاده هم یک یک و هم جفته
- 7 نوری که از او تابد هر چشم که برتابد·بیدار ابد یابد در کالبد خفته
- 8 از هفت فلک بیرون وز هر دو جهان افزون·وین طرفه که آن بیچون اندر دل بنهفته
- 9 از بهر چنین مشکل تبریز شده حاصل·و اندر پی شمس الدین پای دل من کفته
ganjoor: sh2312 · public domain