沙姆斯集› 抒情詩 2510› 詩節 5 ← 上一節 · 下一節 →
沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۲۵۱۰
- یکی حمله دگر چون کرّ ببردم گوش و سر پیشش بگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی
G2510:5
您的語言
尚無你的語言譯文——此乃為全詩一併生成:
ai-draft · gemini-2.5-pro
此節評註
尚未寫就——此為對此詩節在全詩脈絡中的細讀:
全詩 ↗
- 1 مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی·عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی
- 2 برای آنک واگوید؛ نمودم گوش کَرّانه·که یعنی: من گران گوشم! سخن را بازفرمایی؟
- 3 مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کرّ·که تا باشدکه واگوید سخن آن کان زیبایی
- 4 شهم دریافت بازی را، بخندید و بگفت این را·بدان کس گو که او باشد چو تو بیعقل و هیهایی
- 5 یکی حمله دگر چون کرّ ببردم گوش و سر پیشش·بگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی
- 6 چو دعویِ کری کردم، جواب و عذر چون گویم·همه درهام شد بسته، بدان فرهنگ و بدرایی
- 7 به دربانش نظر کردم که یک نکته درافکن تو·بپرسیدش ز نام من؛ بگفتا گیج و سودایی
- 8 نظر کردم دگربارش که اندر کش به گفتارش·که شاگرد درِ اویی، چو او عیّار سیمایی
- 9 مرا چشمک زد آن دربان که تو او را نمیدانی·که حیلتگر به پیش او نبیند غیر رسوایی
- 10 مکن حیلت که آن حلوا گَهی در حلق تو آید·که، جوشی بر سرِ آتش مثال دیگِ حلوایی
ganjoor: sh2510 · public domain