沙姆斯集› 抒情詩 2715› 詩節 8 ← 上一節 · 下一節 →
沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۲۷۱۵
- جمالی بین که حضرت عاشقستش بشو بهر چنین جان جان سپاری
G2715:8
您的語言
尚無你的語言譯文——此乃為全詩一併生成:
ai-draft · gemini-2.5-pro
此節評註
尚未寫就——此為對此詩節在全詩脈絡中的細讀:
全詩 ↗
- 1 مرا اندر جگر بنشست خاری·بحمدالله ز باغ او است باری
- 2 یکی اقبال زفتی یافت جانم·وگرچه شد تنم در عشق زاری
- 3 کناری نیست این اقبال ما را·چو بگرفتم چنین مه در کناری
- 4 بگیر این عقل را بر دار او کش·تماشا کن از این پس گیر و داری
- 5 چو اندربافت این جانم به عشقش·ز هستم تا نماند پود و تاری
- 6 رخ گلنار گر در ره حجاب است·چو گل در جان زنیمش زود ناری
- 7 مشو غره به گلزار فنا تو·که او گنده شود روزی سه چاری
- 8 جمالی بین که حضرت عاشقستش·بشو بهر چنین جان جان سپاری
- 9 خداوندی شمس الدین تبریز·کز او دارد خداوند افتخاری
ganjoor: sh2715 · public domain