沙姆斯集 抒情詩 961 詩節 10 ← 上一節 · 下一節 →

沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۹۶۱

  1. چرا جان نکارد به درگاه معشوق عجب عشق خود اصطفایی ندارد

G961:10

您的語言

尚無你的語言譯文——此乃為全詩一併生成:

此節評註

尚未寫就——此為對此詩節在全詩脈絡中的細讀:

全詩 ↗

  1. 1 جهان را بدیدم وفایی ندارد·جهان در جهان آشنایی ندارد
  2. 2 در این قرص زرین بالا تو منگر·که در اندرون بوریایی ندارد
  3. 3 بس ابله شتابان شده سوی دامش·چو کوری که در کف عصایی ندارد
  4. 4 بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان·زهی علتی کان دوایی ندارد
  5. 5 نموده جمالی ولی زیر چادر·عجوزی قبیحی لقایی ندارد
  6. 6 کسی سر نهد بر فسونش که چون مار·ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد
  7. 7 کسی جان دهد در رهش کز شقاوت·ز جانان ره جان فزایی ندارد
  8. 8 چه مردار مسی که مرد او ز مسی·که پنداشت کو کیمیایی ندارد
  9. 9 برای خیالی شده چون خیالی·بجز درد و رنج و عنایی ندارد
  10. 10 چرا جان نکارد به درگاه معشوق·عجب عشق خود اصطفایی ندارد
  11. 11 چه شاهان که از عشق صد ملک بردند·که آن سلطنت منتهایی ندارد
  12. 12 چه تقصیر کردست این عشق با تو·که منکر شدی کو عطایی ندارد
  13. 13 به یک دردسر زو تو پا را کشیدی·چه ره دیده‌ای کان بلایی ندارد
  14. 14 خمش کن نثارست بر عاشقانش·گهرها که هر یک بهایی ندارد

ganjoor: sh961 · public domain