بخش ۹۰ - شدن آن هفت شمع بر مثال یک شمع
那七支蠟燭變成了一支蠟燭
- M3:1991 باز میدیدم که میشد هفت، یکمیشکافد نور او جیب فلک
- M3:1992 باز آن یک، بار دیگر هفت شدمستی و حیرانی من زفت شد
- M3:1993 اتصالاتی میان شمعهاکه نیاید بر زبان و گفت ما
- M3:1994 آنک یک دیدن کند ادراک آنسالها نتوان نمودن از زبان
- M3:1995 آنک یک دم بیندش ادراک هوشسالها نتوان شنودن آن بگوش
- M3:1996 چونک پایانی ندارد رو الیکزانک لا احصی ثناء ما علیک
- M3:1997 پیشتر رفتم دوان کان شمعهاتا چه چیزست از نشان کبریا
- M3:1998 میشدم بی خویش و مدهوش و خرابتا بیفتادم ز تعجیل و شتاب
- M3:1999 ساعتی بیهوش و بیعقل اندریناوفتادم بر سر خاک زمین
- M3:2000 باز با هوش آمدم برخاستمدر روش گویی نه سر نه پاستم