بخش ۱۱۸ - حکایت آن پادشاهزاده کی پادشاهی حقیقی به وی روی نمود یَوْمَ یَفِرُّ المَرْءُ مِنْ أَخیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبیهِ نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التُّرابُ رَبیعُ الصِّبْیانِ آن پادشاهزاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون میگویم زر و اطلس و اکسون نمیگویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید
王子故事:當真正的王權在他身上顯現,「在那日,人將逃避他的兄弟、他的母親和他的父親」,這便是他的現世王權。這堆塵土的王權屬於孩童般的人,他們稱之為城堡攻防戰,勝出的孩子會爬上土堆,宣稱「城堡是我的」;其他孩子則羨慕他,因為「泥土是孩童的樂園」。當那位王子擺脫色彩的束縛後,他說:「我將這些彩色泥土仍稱為低賤的泥土,我不稱之為黃金、錦緞或華服。我已擺脫這華服,走向一旁。」真主的引導無需歲月流逝,在真主「有」與「無」的權能面前,無人能談論資格。
- M4:3081 پادشاهی داشت یک برنا پسرباطن و ظاهر مزین از هنر
- M4:3082 خواب دید او کان پسر ناگه بمردصافی عالم بر آن شه گشت درد
- M4:3083 خشک شد از تاب آتش مشک اوکه نماند از تف آتش اشک او
- M4:3084 آنچنان پر شد ز دود و درد شاهکه نمییابید در وی راه آه
- M4:3085 خواست مردن قالبش بیکار شدعمر مانده بود شه بیدار شد
- M4:3086 شادیی آمد ز بیداریش پیشکه ندیده بود اندر عمر خویش
- M4:3087 که ز شادی خواست هم فانی شدنبس مطوق آمد این جان و بدن
- M4:3088 از دم غم میبمیرد این چراغوز دم شادی بمیرد اینت لاغ
- M4:3089 در میان این دو مرگ او زنده استاین مطوق شکل جای خنده است
- M4:3090 شاه با خود گفت شادی را سببآنچنان غم بود از تسبیب رب
- M4:3091 ای عجب یک چیز از یک روی مرگوان ز یک روی دگر احیا و برگ
- M4:3092 آن یکی نسبت بدان حالت هلاکباز هم آن سوی دیگر امتساک
- M4:3093 شادی تن سوی دنیاوی کمالسوی روز عاقبت نقص و زوال
- M4:3094 خنده را در خواب هم تعبیر خوانگریه گوید با دریغ و اندهان
- M4:3095 گریه را در خواب شادی و فرحهست در تعبیر ای صاحب مرح
- M4:3096 شاه اندیشید کین غم خود گذشتلیک جان از جنس این بدظن گشت
- M4:3097 ور رسد خاری چنین اندر قدمکه رود گل یادگاری بایدم
- M4:3098 چون فنا را شد سبب بیمنتهیپس کدامین راه را بندیم ما
- M4:3099 صد دریچه و در سوی مرگ لدیغمیکند اندر گشادن ژیغ ژیغ
- M4:3100 ژیغژیغ تلخ آن درهای مرگنشنود گوش حریص از حرص برگ
- M4:3101 از سوی تن دردها بانگ درستوز سوی خصمان جفا بانگ درست
- M4:3102 جان سر بر خوان دمی فهرست طبنار علتها نظر کن ملتهب
- M4:3103 زان همه غرها درین خانه رهستهر دو گامی پر ز کزدمها چهست
- M4:3104 باد تندست و چراغم ابتریزو بگیرانم چراغ دیگری
- M4:3105 تا بود کز هر دو یک وافی شودگر به باد آن یک چراغ از جا رود
- M4:3106 همچو عارف کن تن ناقص چراغشمع دل افروخت از بهر فراغ
- M4:3107 تا که روزی کین بمیرد ناگهانپیش چشم خود نهد او شمع جان
- M4:3108 او نکرد این فهم پس داد از غررشمع فانی را بفانیی دگر