閱讀 卷 4 章節 90 ← 上一節 · 下一節 →

بخش ۹۰ - بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکستگیست و مراد در بی‌مرادیست و وجود در عدم است و عَلی هَذا بَقیَّةُ الأَضْدادِ وَ الأَزْواجِ

闡釋建設寓於毀滅,聚合寓於分散,健全寓於破碎,願望寓於無願,存在寓於虛無,其他對立與配對亦復如此

  1. M4:2338 آن یکی آمد زمین را می‌شکافتابلهی فریاد کرد و بر نتافت
  2. M4:2339 کین زمین را از چه ویران می‌کنیمی‌شکافی و پریشان می‌کنی
  3. M4:2340 گفت ای ابله برو و بر من مرانتو عمارت از خرابی باز دان
  4. M4:2341 کی شود گلزار و گندم‌زار اینتا نگردد زشت و ویران این زمین
  5. M4:2342 کی شود بستان و کشت و برگ و برتا نگردد نظم او زیر و زبر
  6. M4:2343 تا بنشکافی به نشتر ریش چغزکی شود نیکو و کی گردید نغز
  7. M4:2344 تا نشوید خلطهاات از دواکی رود شورش کجا آید شفا
  8. M4:2345 پاره پاره کرده درزی جامه راکس زند آن درزی علامه را
  9. M4:2346 که چرا این اطلس بگزیده رابردریدی چه کنم بدریده را
  10. M4:2347 هر بنای کهنه که آبادان کنندنه که اول کهنه را ویران کنند
  11. M4:2348 هم‌چنین نجار و حداد و قصابهستشان پیش از عمارتها خراب
  12. M4:2349 آن هلیله و آن بلیله کوفتنزان تلف گردند معموری تن
  13. M4:2350 تا نکوبی گندم اندر آسیاکی شود آراسته زان خوان ما
  14. M4:2351 آن تقاضا کرد آن نان و نمککه ز شستت وا رهانم ای سمک
  15. M4:2352 گر پذیری پند موسی وا رهیاز چنین شست بد نامنتهی
  16. M4:2353 بس که خود را کرده‌ای بندهٔ هواکرمکی را کرده‌ای تو اژدها
  17. M4:2354 اژدها را اژدها آورده‌امتا به اصلاح آورم من دم به دم
  18. M4:2355 تا دم آن از دم این بشکندمار من آن اژدها را بر کند
  19. M4:2356 گر رضا دادی رهیدی از دو مارورنه از جانت برآرد آن دمار
  20. M4:2357 گفت الحق سخت استا جادویکه در افکندی به مکر اینجا دوی
  21. M4:2358 خلق یک‌دل را تو کردی دو گروهجادوی رخنه کند در سنگ و کوه
  22. M4:2359 گفت هستم غرق پیغام خداجادوی کی دید با نام خدا
  23. M4:2360 غفلت و کفرست مایهٔ جادویمشعلهٔ دینست جان موسوی
  24. M4:2361 من به جادویان چه مانم ای وقیحکز دمم پر رشک می‌گردد مسیح
  25. M4:2362 من به جادویان چه مانم ای جنبکه ز جانم نور می‌گیرد کتب
  26. M4:2363 چون تو با پر هوا بر می‌پریلاجرم بر من گمان آن می‌بری
  27. M4:2364 هر کرا افعال دام و دد بودبر کریمانش گمان بد بود
  28. M4:2365 چون تو جزو عالمی هر چون بویکل را بر وصف خود بینی سوی
  29. M4:2366 گر تو برگردی و بر گردد سرتخانه را گردنده بیند منظرت
  30. M4:2367 ور تو در کشتی روی بر یم روانساحل یم را همی بینی دوان
  31. M4:2368 گر تو باشی تنگ‌دل از ملحمهتنگ بینی جمله دنیا را همه
  32. M4:2369 ور تو خوش باشی به کام دوستاناین جهان بنمایدت چون گلستان
  33. M4:2370 ای بسا کس رفته تا شام و عراقاو ندیده هیچ جز کفر و نفاق
  34. M4:2371 وی بسا کس رفته تا هند و هریاو ندیده جز مگر بیع و شری
  35. M4:2372 وی بسا کس رفته ترکستان و چیناو ندیده هیچ جز مکر و کمین
  36. M4:2373 چون ندارد مدرکی جز رنگ و بوجملهٔ اقلیمها را گو بجو
  37. M4:2374 گاو در بغداد آید ناگهانبگذرد او زین سران تا آن سران
  38. M4:2375 از همه عیش و خوشیها و مزهاو نبیند جز که قشر خربزه
  39. M4:2376 که بود افتاده بر ره یا حشیشلایق سیران گاوی یا خریش
  40. M4:2377 خشک بر میخ طبیعت چون قدیدبستهٔ اسباب جانش لا یزید
  41. M4:2378 وان فضای خرق اسباب و عللهست ارض الله ای صدر اجل
  42. M4:2379 هر زمان مبدل شود چون نقش جاننو به نو بیند جهانی در عیان
  43. M4:2380 گر بود فردوس و انهار بهشتچون فسردهٔ یک صفت شد گشت زشت