بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را
一個故事,關於一位異教徒在巴葉濟德時代,人們勸他皈依伊斯蘭,以及他對他們的回答。
- M5:3350 بود گبری در زمان بایزیدگفت او را یک مسلمان سعید
- M5:3351 که چه باشد گر تو اسلام آوریتا بیابی صد نجات و سروری
- M5:3352 گفت این ایمان اگر هست ای مریدآنک دارد شیخ عالم بایزید
- M5:3353 من ندارم طاقت آن تاب آنکه آن فزون آمد ز کوششهای جان
- M5:3354 گرچه در ایمان و دین ناموقنملیک در ایمان او بس مؤمنم
- M5:3355 دارم ایمان که آن ز جمله برترستبس لطیف و با فروغ و با فرست
- M5:3356 مؤمن ایمان اویم در نهانگرچه مهرم هست محکم بر دهان
- M5:3357 باز ایمان خود گر ایمان شماستنه بدان میلستم و نه مشتهاست
- M5:3358 آنک صد میلش سوی ایمان بودچون شما را دید آن فاتر شود
- M5:3359 زانک نامی بیند و معنیش نیچون بیابان را مفازه گفتنی
- M5:3360 عشق او ز آورد ایمان بفسردچون به ایمان شما او بنگرد