阅读 卷 6 老鼠央求青蛙说:“不要找借口,不要拖延满足我的这个需求,因为迟延会带来祸患,苏菲是当下之人,他不会把手从父亲的衣襟上放开,慈祥的父亲(即时间)不会让苏菲等到明天,他会让他沉浸在自己迅速算账的花园里,不像俗人那样期待未来,他是一条河流而不是一个时代,因为在真主那里没有早晨和晚上,没有过去和未来,没有永恒和无穷,没有先前的亚当和后来的敌基督,因为这些形式存在于部分理智的领域和动物的灵魂中,在无时间无空间的领域中,这些形式是不存在的。所以他是一个当下之人,人们从中只理解时间的否定,而不是对单一性的真实理解。” 诗联 2737

M6:2737 — موش تن زان ریسمان بازش کشد / چند تلخی زین کشش جان می‌چشد

موش تن زان ریسمان بازش کشدچند تلخی زین کشش جان می‌چشد
✦ 以中文呈现此诗联

M6:2737

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — 摘自他的玛斯纳维讲座录音

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: موشِ تن، جان را با آن ریسمان باز پس می‌کشد؛ چقدر تلخی از این کشش، جان می‌چشد.

معنا: این بیت تمثیلی است از جانِ گرفتار در قفس تن؛ تن همچون موشی، جان را با ریسمان نیازهای مادی به خود بسته و از پرواز به عالم معنا بازمی‌دارد و این کشش، جان را پیوسته تلخ‌کام می‌کند.

شرح

من در این بیت، تصویری عمیق از جدال روح و جسم را می‌بینم که مولانا با استادی تمام به نمایش می‌گذارد. تمثیل موش و قورباغه، در مثنوی، تمثیلِ تن و جان است، و این بیت گویی اوجِ این تمثیل را بیان می‌کند. جانِ ما، که مولانا آن را «چغز جان در آب» می‌خواند، در اصل متعلق به عالم آب و دریای معارف است، اهل پرواز و بی‌وزنی است؛ اما تن، این «موش تن»، با ریسمان نیازها و تعلقات مادی، پیوسته او را به زمین می‌کشاند.

این کششِ تن، برای جان، چیزی جز تلخی و رنج نیست. این همان غل و زنجیری است که روح را از عیش در دریای ملکوت بازمی‌دارد. جان می‌خواهد در "خواب بی‌هشی" خویش، در رویاهای ملکوتی غرق شود، از قفس خاک بجهد و سبکبال در فضای معنا پرواز کند، اما موشِ تن هر بار با بیدار کردن او از این خواب، با طلب نیازهای گرسنگی و خستگی و کار، او را باز به دام می‌اندازد. این همان «دام خاک» است که ما را «عنقا»وار در خود گرفتار کرده.

مولانا در جای دیگر می‌فرماید: «هر گرانی و کسل خود از تن است / جان ز خفت جمله در پریدن است». آری، جان بالفطره میل به خفت و سبکی و پرواز دارد؛ هر سنگینی و کسالتی از تن برمی‌خیزد. این بیت بیانگر همان غربت جاودانه روح در این عالم است، همان جدایی از وطن اصلی که مولانا از آن حکایت می‌کند. ما در این دنیا مهمانیم و وطن ما جای دیگر است.

این نگاه، در تقابل آشکار با رویکرد برخی دیگر از شاعران بزرگ ما، از جمله حافظ است. حافظ گاهی چنان در چین زلف دلبران مستغرق می‌شود که «زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند»؛ یعنی همین‌جا را وطن می‌یابد. اما در مکتب مولانا، هر کسی که از اصل خویش دور افتد، بی‌گمان روزگار وصل خویش را باز می‌جوید. این کششِ تن، تلنگری دائمی است برای جان که جایگاه ابدی‌اش اینجا نیست. حتی شیخ بهایی هم «حب الوطن من الایمان» را به معنای حب وطن اصلی و آسمانی می‌فهمید، نه دل بستن به خاک و آب این دنیا. این تلخیِ کشش، در حقیقت، آینه‌ای است برای یادآوریِ این جدایی از «وطن» و رهاسازیِ جان از «دام تن».

نکات کلیدی

  • تن همچون وزنه یا ریسمانی است که جان را از پرواز به سوی عالم بالا بازمی‌دارد.
  • جان به فطرت خود اهل سبکی و پرواز در دریای ملکوت است، نه گرفتار خاک.
  • کشش و نیازهای جسمانی، عامل تلخی و رنج دائمی جان در این عالم است.
  • مولانا این بیت را در بستر داستان موش و قورباغه، به عنوان تمثیلی از جدال روح و جسم بیان می‌کند.
  • این تلخیِ ناشی از کشش تن، یادآور غربت جان و جدایی از وطن اصلی خویش است.

Sources: d6-s63 · 48:58 d6-s63 · 49:25 s01 [General Rumi framing] s04 [General Rumi framing] s05 [جدایی vs تنهایی]

به زبانِ تو — 你的语言 · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.