阅读 卷 6 伊姆鲁勒·盖斯的故事:他是阿拉伯的国王,容貌极其美丽,是当时的约瑟夫,阿拉伯的妇女们像祖莱赫一样为他倾倒。他是一位才华横溢的诗人,曾作《停下来,让我们回忆情人与住所》。当所有妇女都拼命寻找他时,他的情歌和悲叹究竟是为了什么呢?或许他明白,所有这些都只是尘土画板上描绘的形象。最终,伊姆鲁勒·盖斯陷入了一种状态,他在半夜逃离了国家和子女,把自己藏在一件粗布衣中,从一个国家来到另一个国家,去寻求那个超脱于世俗的存在:“他以他的慈悲特选他所意欲的人。”等等。 诗联 4019

M6:4019 — آن زلیخا از سپندان تا به عود / نام جمله چیز یوسف کرده بود

آن زلیخا از سپندان تا به عودنام جمله چیز یوسف کرده بود
✦ 以中文呈现此诗联

M6:4019

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — 摘自他的玛斯纳维讲座录音

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آن زلیخا، از (بوی) سپندان تا (بوی) عود، نام همه چیز را یوسف نهاده بود. معنا: زلیخا به دلیل شدت عشقش به یوسف، هر شیء و هر پدیده‌ای را با نام و یاد یوسف می‌خواند و در همه چیز، حضور او را می‌دید و احساس می‌کرد.

شرح

مولانا در اینجا تمثیلی می‌آورد از حالتی که در آن، دل و زبان آدمی چنان در یاد معشوق مستغرق می‌شود که دیگر فاصله‌ای میان او و محبوب باقی نمی‌ماند. درست همچون عارف کاملی که «مع الله است بی‌کوکو همی»، یعنی بدون نیاز به جستجو و پرسشِ «کجایی؟»، همیشه با حق حاضر است، و اگر هم زبانش به «کوکو» جاری شود، این نه از روی گم‌گشتگی که از شدت حضور است. اینجاست که مولانا خود را در مقامِ «کاش جولاهانه ماکو گفتمی» می‌یابد، در آرزوی آن که حتی کلمه‌ای بی‌معنا همچون «ماکو» (ابزار بافندگی) بر زبانش جاری شود و آن کلمه خود سایه‌ای از «کوکو» باشد، و از آن کوکو به «هوهو» رسد و نهایتاً به ادراک خودِ حق. این تمثیل، برای نشان دادن غایت این استغراق، به داستان زلیخا می‌رسد.

زلیخا در عشق یوسف، به مقامی رسیده بود که عالم را یکپارچه آینه‌ی یوسف می‌دید. زبانش جز نام او نمی‌گفت و گوشش جز زمزمه‌ی او نمی‌شنید. او هر چه را می‌دید یا می‌شنید، به یوسف نسبت می‌داد. چنان که مولانا می‌فرماید: «نام جمله چیز یوسف کرده بود.» یعنی گویی هر پدیده‌ای، از کم‌ارزش‌ترین گیاه معطر (سپندان) تا گران‌بهاترین عطر (عود)، در پیش چشمان زلیخا نام «یوسف» بر خود گرفته بود. اطرافیان او نیز نیک می‌دانستند که هر چه زلیخا می‌گوید، در واقع اشاره به یوسف است. اگر از سردی هوا سخن می‌گفت یا از گرمی آن، اگر چیزی را زیبا می‌خواند یا زشت می‌شمرد، منظورش همواره یوسف بود. چنانکه مولوی توضیح می‌دهد، اگر چیزی را ستایش می‌کرد، قصدش «اعتناق» و هم‌آغوشی با یوسف بود و اگر چیزی را نکوهش می‌نمود، منظورش «فراق» و دوری از او بود.

این حکایت نشان می‌دهد که نام دوست و یاد معشوق، می‌تواند جهان را از نو بسازد. در این مقام، نام محبوب همچون «پوستین» می‌شود که در وقت سرما، عاشق را گرم می‌کند و آرامش می‌بخشد. این همان چیزی است که مولانا به صراحت بیان می‌دارد: «این کند در عشق نام دوست این.» یعنی نام دوست در عشق، چنین کارها می‌کند. این، نه تنها یک حالت عاطفی، بلکه یک دگرگونی وجودشناختی در ادراک عاشق است. او دیگر جهان را متشکل از اشیاء گوناگون نمی‌بیند، بلکه همه را جلوه‌ای از محبوب می‌شمارد. این همان یگانگیِ ادراکی است که عارف در آن، جز حق نمی‌بیند و هر ذره‌ای از هستی را تجلی او می‌داند؛ به این معنا که حتی نام‌ها نیز حجاب نمی‌شوند، بلکه خود راهی به سوی حضور می‌گشایند.

نکات کلیدی

  • شدت عشق می‌تواند ادراک انسان را یکپارچه کند و همه چیز را حول محور معشوق بازتعریف نماید.
  • در اوج استغراق عاشقانه، نام معشوق دیگر یک کلمه صرف نیست، بلکه خود به عامل حضور و گرما تبدیل می‌شود.
  • زلیخا نمونه‌ای بارز از تجلی تمام و کمال معشوق در تمام هستی و ادراک عاشق است؛ گویی هر شیء نام یوسف می‌گیرد.
  • این حکایت نشان می‌دهد که چگونه زبان در مقام عشق، معنایی فرازبانی می‌یابد و هر کلامی، اشاره‌ای به معشوق پنهان می‌شود.

Sources: d6-s74 · 00:45:13 d6-s74 · 00:42:57 d6-s74 · 00:47:26 d6-s88 · 19:24:00 d6-s90 · 00:19:49

به زبانِ تو — 你的语言 · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.