阅读 卷 6 他们在中国的王都隐居了一段时间,之后长兄变得不耐烦了,说:“我走了,再见了!我要把自己献给国王,要么我的脚步能把我带到我的目标,要么我就像一颗心一样在那里献出我的头颅。”他的兄弟们的劝告对他毫无益处。他说:“喔,指责爱人的人啊,放手吧!真主使她迷失,你如何能引导她?”等等。 诗联 4167

M6:4167 — دیده کو نبود ز وصلش در فره / آن چنان دیده سپید کور به

دیده کو نبود ز وصلش در فرهآن چنان دیده سپید کور به
✦ 以中文呈现此诗联

M6:4167

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — 摘自他的玛斯纳维讲座录音

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: چشمی که از وصال او (معشوق) شادمان نباشد و در نشاط فرو نرود، بهتر که آن چشم سپید و نابینا باشد. معنا: مولانا در اینجا می‌گوید که هر چشمی که در پی دیدار و وصال با معشوق حقیقی نباشد و از آن شادمانی نیابد، شایسته کوری است و بود و نبودش یکسان است.

شرح

این بیت، کلامی قاطع و بی‌پرده از لسان مولاناست که عمق تعهد و یگانگی عاشق با معشوق را بیان می‌کند. من بارها گفته‌ام که مولانا، برخلاف بسیاری از متفکران و حتی عارفان، از موضعی کاملاً بی‌باکانه و رادیکال سخن می‌گوید. او بی‌باکانه هر عضوی از وجود آدمی را که در خدمت وصال معشوق نباشد، بی‌ارزش و حتی وبال می‌داند. در این بیت، سخن از دیده است. چشمی که به وصال یار منتهی نشود و از آن سرور و نشاطی نیابد، به تصریح مولانا، شایسته کوری است؛ «سپید کور» باشد، بهتر است. منظور از «فره» در اینجا، همان «فرح» و شادمانی است، اما نه فرحی سطحی و زودگذر، بلکه سرور عمیق و اصیلی که از تحقق غایت وجود آدمی برمی‌خیزد.

این بیان مولانا بی‌درنگ مرا به یاد دعای بلندی می‌اندازد که در مناجات ابن عطای اسکندرانی آمده است و به غلط به امام حسین نسبت داده می‌شود: «عمیت عین لا تراک علیها رقیبا». یعنی: «کور باد چشمی که تو را به عنوان نگهبان و ناظر بر خود نبیند.» و همچنین: «خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبک نصیبا». یعنی: «زیانکار باد معاملهٔ بنده‌ای که از محبت تو نصیبی نبرده باشد.» این قرابت معنایی شگفت‌انگیز است و نشان می‌دهد این تلقی از مقصد و مقصود هستی، از اعماق جان عرفا برمی‌خاسته است. مولانا، که تقریباً هم‌عصر ابن عطای اسکندرانی بوده، به این مضمون جان‌سوز اشارتی دارد.

من این را فقط دربارهٔ چشم نمی‌دانم. در ادبیات مولانا، این تعمیم می‌یابد به تمامی اعضا و جوارح. گلو، دست، پا؛ هر یک اگر در خدمت عشق و وصال نباشد، باید بریده و شکسته و در زنجیر باشد. مولانا پیش از این بیت، در همان داستان برادر عاشق (برادر ناصبور)، می‌گوید که او دیگر از پند و اندرزهای عاقلانه «نفور» است و صبرش مرده است: «صبر من مرد آن شبی که عشق زاد / درگذشت او، حاضران را عمر باد.» او می‌گوید که دیگر «آهن سردی مکوب»، زیرا کار از این حرف‌ها گذشته. برای من دو راه بیشتر نمانده است: «یا سراندازی و یا روی صنم.» این یک عزم راسخ است، نه یک هوس‌بازی. در چنین فضایی است که چشمی که معشوق را نبیند، بی‌فایده است؛ گوشی که راز او را نشنود، بی‌کاربرد است و باید «برکنش که نبود آن بر سر نکو». دستی که به خدمت عشق نباشد، بهتر که «شکسته به به ساطور قصاب» باشد. و پایی که آدمی را به نرگس‌زار وصال نرساند، بهتر که «در حدید اولاتر است» و در بند و زنجیر بماند.

مولانا اینجا یک پرسش بنیادین را مطرح می‌کند: آدمی جان را برای چه می‌خواهد؟ چشم را برای چه می‌خواهد؟ گوش را برای چه می‌خواهد؟ اگر هدف غایی وجود، وصال معشوق ازلی باشد، پس تمامی ابزار و قوای ما باید در راستای این هدف به کار گرفته شوند. چشمی که تنها به مناظر عادی یا ناروا نگاه کند، از غایت حقیقی خود دور افتاده است. این نگاه رادیکال نشان‌دهنده آن است که برای عاشق، دنیا و مافیها، تنها ابزاری برای رسیدن به معشوق است و نه غایت فی‌نفسه. این یک دیدگاه «ابزاری» به هستی، اما ابزاری در راه والاترین غایات است.

نکات کلیدی

  • هدف غایی هر عضو از وجود آدمی، وصال با معشوق حقیقی است.
  • چشمی که از دیدار و وصال با یار شادمانی نیابد، از کارکرد اصلی خود بازمانده و بی‌ارزش است.
  • این بیت نمایانگر نگاه رادیکال و بی‌باکانه مولانا به عشق و تعهد عاشقانه است.
  • مولانا این دیدگاه را از چشم به تمام قوای انسانی تعمیم می‌دهد؛ هر آنچه در راه عشق نباشد، بی‌حاصل است.
  • غایت زندگی تنها رسیدن به معشوق است و تمامی ابزارها باید در این مسیر به کار گرفته شوند.

Sources: d6-s93 · 49:37:00 d6-s93 · 53:35:00 d6-s93 · 57:02:00

به زبانِ تو — 你的语言 · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.