沙姆斯集 嘎扎勒 2142 诗联 2 ← 上一页 · 下一页 →

沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۲۱۴۲

  1. با ترشان لاغ کنی خنده زنی جنگ شود خنده نهان کردم من اشک همی‌بارم از او

G2142:2

你的语言

尚无你所用语言的译文——译文是为整首嘎扎勒生成的:

此联解说

尚未写就——此联在其嘎扎勒中的精读解说:

嘎扎勒全文 ↗

  1. 1 چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او·روی ترش سازم از او بانگ و فغان آرم از او
  2. 2 با ترشان لاغ کنی خنده زنی جنگ شود·خنده نهان کردم من اشک همی‌بارم از او
  3. 3 شهر بزرگ است تنم غم طرفی من طرفی·یک طرفی آبم از او یک طرفی نارم از او
  4. 4 با ترشانش ترشم با شکرانش شکرم·روی من او پشت من او پشت طرب خارم از او
  5. 5 صد چو تو و صد چو منش مست شده در چمنش·رقص کنان دست زنان بر سر هر طارم از او
  6. 6 طوطی قند و شکرم غیر شکر می نخورم·هر چه به عالم تُرُشی، دورم و بیزارم از او
  7. 7 گر ترشی داد تو را شهد و شکر داد مرا·سکسک و لنگی تو از او من خوش و رهوارم از او
  8. 8 هر کی در این ره نرود دره و دوله‌ست رهش·من که در این شاه رهم بر ره هموارم از او
  9. 9 مسجد اقصاست دلم، جنّت مأواست دلم·حور شده، نور شده، جمله آثارم از او
  10. 10 هر کی حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد·تو اگر انکاری از او من همه اقرارم از او
  11. 11 قسمت گل خنده بود، گریه ندارد چه کند؟·سوسن و گل می‌شکفد در دل هشیارم از او
  12. 12 صبر همی‌گفت که من مژده ده وصلم از او·شکر همی‌گفت که من صاحب انبارم از او
  13. 13 عقل همی‌گفت که من زاهد و بیمارم از او·عشق همی‌گفت که من ساحر و طرارم از او
  14. 14 روح همی‌گفت که من گنج گهر دارم از او·گنج همی‌گفت که من در بن دیوارم از او
  15. 15 جهل همی‌گفت که من بی‌خبرم بیخود از او·علم همی‌گفت که من مهتر بازارم از او
  16. 16 زهد همی‌گفت که من واقف اسرارم از او·فقر همی‌گفت که من بی‌دل و دستارم از او
  17. 17 از سوی تبریز اگر شمس حَقَم باز رسد·شرح شود کشف شود جملهٔ گفتارم از او

ganjoor: sh2142 · public domain