沙姆斯集 嘎扎勒 2540 诗联 2 ← 上一页 · 下一页 →

沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۲۵۴۰

  1. اگر نالایقم جانا شوم لایق به فر تو وگر ناچیز و معدومم بیابم از تو من چیزی

G2540:2

你的语言

尚无你所用语言的译文——译文是为整首嘎扎勒生成的:

此联解说

尚未写就——此联在其嘎扎勒中的精读解说:

嘎扎勒全文 ↗

  1. 1 چو شیر و انگبین جانا چه باشد گر درآمیزی·عسل از شیر نگریزد تو هم باید که نگریزی
  2. 2 اگر نالایقم جانا شوم لایق به فر تو·وگر ناچیز و معدومم بیابم از تو من چیزی
  3. 3 یکی قطره شود گوهر چو یابد او علف از تو·که قافی شود ذره چو دربندی و بستیزی
  4. 4 همه خاکیم روینده ز آب ذکر و باد دم·گلی که خندد و گرید کز او فکری بینگیزی
  5. 5 گلستانی کنش خندان و فرمانی به دستش ده·که ای گلشن شدی ایمن ز آفت‌های پاییزی
  6. 6 گهی در صورت آبی بیایی جان دهی گل را·گهی در صورت بادی به هر شاخی درآویزی
  7. 7 درختی بیخ او بالا نگونه شاخه‌های او·به عکس آن درختانی که سعدی‌اند و شونیزی
  8. 8 گهی گویی به گوش دل که در دوغ من افتادی·منم جان همه عالم تو چون از جان بپرهیزی
  9. 9 گهی زانوت بربندم چو اشتر تا فروخسپی·گهی زانوت بگشایم که تا از جای برخیزی
  10. 10 منال ای اشتر و خامش به من بنگر به چشم هش·که تمییز نوت بخشم اگر چه کان تمییزی
  11. 11 توی شمع و منم آتش چو افتم در دماغت خوش·یکی نیمه فروسوزی یکی نیمه فروریزی
  12. 12 به هر سوزی چو پروانه مشو قانع بسوزان سر·به پیش شمع چون لافی این سودای دهلیزی
  13. 13 اگر داری سر مستان کله بگذار و سر بستان·کله دارند و سرها نی کلهداران پالیزی
  14. 14 سر آن‌ها راست که با او درآوردند سر با سر·کم از خاری که زد با گل ز چالاکی و سرتیزی
  15. 15 تو هر چیزی که می‌جویی مجویش جز ز کان او·که از زر هم زری یابند و از ارزیز ارزیزی
  16. 16 خمش کن قصه عمری به روزی کی توان گفتن·کجا آید ز یک خشتک گریبانی و تیریزی

ganjoor: sh2540 · public domain