沙姆斯集 嘎扎勒 2717 诗联 16 ← 上一页 · 下一页 →

沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۲۷۱۷

  1. به هجر فخر ما شمس الحق و دین ایا صبرا نکردی هیچ یاری

G2717:16

你的语言

尚无你所用语言的译文——译文是为整首嘎扎勒生成的:

此联解说

尚未写就——此联在其嘎扎勒中的精读解说:

嘎扎勒全文 ↗

  1. 1 تو جانا بی‌وصالش در چه کاری·به دست خویش بی‌وصلش چه داری
  2. 2 همه لافت که زاری‌ها کنم من·به نزد او نیرزد خاک زاری
  3. 3 اگر سنگت ببیند بر تو گرید·که از وصل چه کس گشتی تو عاری
  4. 4 به وصلش مر سما را فخر بودی·به هجرش خاک را اکنون تو عاری
  5. 5 چنان مغرور و سرکش گشته بودی·زمان وصل یعنی یار غاری
  6. 6 از آن می‌ها ز وصلش مست بودی·نک آمد مر تو را دور خماری
  7. 7 ولیکن مرغ دولت مژده آورد·کز آن اقبال می‌آید بهاری
  8. 8 ز لطف و حلم او بوده‌ست آن وصل·نبود از عقل و فرهنگ و عیاری
  9. 9 به پیر هندوی بگذشت لطفش·چو ماهی گشت پیر از خوش عذاری
  10. 10 چنین‌ها دیده‌ای از لطف و حسنش·تو جانا کز پی او بی‌قراری
  11. 11 چه سودم دارد ار صد ملک دارم·که تو که جان آنی در فراری
  12. 12 خداوندی ز تو دور است ای دل·که بی‌او یاوه گشته و بی‌مهاری
  13. 13 هزاران زخم دارد از تو ای هجر·که این دم بر سر گنجش تو ماری
  14. 14 ایا روز فراقم همچو قیری·ایا روز وصالم همچو قاری
  15. 15 تو بودی در وصالش در قماری·کنون تو با خیالش در قماری
  16. 16 به هجر فخر ما شمس الحق و دین·ایا صبرا نکردی هیچ یاری
  17. 17 مگر صبری که رست از خاک تبریز·خورم یابم دمی زو بردباری
  18. 18 ببینا این فراق من فراقی·ببینا بخت لنگم راهواری

ganjoor: sh2717 · public domain