沙姆斯集 嘎扎勒 2840 诗联 2 ← 上一页 · 下一页 →

沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۲۸۴۰

  1. به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی

G2840:2

你的语言

尚无你所用语言的译文——译文是为整首嘎扎勒生成的:

此联解说

尚未写就——此联在其嘎扎勒中的精读解说:

嘎扎勒全文 ↗

  1. 1 منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی·مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی
  2. 2 به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی·بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی
  3. 3 بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی·چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی
  4. 4 به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی·در خیبر است برکن که علی مرتضایی
  5. 5 بستان ز دیو خاتم که توی به جان سلیمان·بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی
  6. 6 چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش·چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی
  7. 7 بسکل ز بی‌اصولان مشنو فریب غولان·که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی
  8. 8 تو به روح بی‌زوالی ز درونه باجمالی·تو از آن ذوالجلالی تو ز پرتو خدایی
  9. 9 تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی·سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی
  10. 10 تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی·بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی
  11. 11 چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد·که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی
  12. 12 تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین·اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی
  13. 13 تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا·تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی
  14. 14 چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید·چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی
  15. 15 مگریز ای برادر تو ز شعله‌های آذر·ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی
  16. 16 به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد·که خلیل زاده‌ای تو ز قدیم آشنایی
  17. 17 تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی·تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی
  18. 18 ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری·ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی
  19. 19 شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی·بنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی

ganjoor: sh2840 · public domain