沙姆斯集 嘎扎勒 759 诗联 3 ← 上一页 · 下一页 →

沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۷۵۹

  1. ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد

G759:3

你的语言

尚无你所用语言的译文——译文是为整首嘎扎勒生成的:

此联解说

尚未写就——此联在其嘎扎勒中的精读解说:

嘎扎勒全文 ↗

  1. 1 دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد·رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
  2. 2 سر من مست جمالت دل من دام خیالت·گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
  3. 3 ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم·که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
  4. 4 غلطم گرچه خیالت به خیالات نماند·همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
  5. 5 گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت·که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
  6. 6 سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر·که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد
  7. 7 جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان·همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد
  8. 8 دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا·اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد
  9. 9 هله چون دوست بُدَستی همه جا جای نشستی·خنک آن بی‌خبری کو خبر از جای تو دارد
  10. 10 اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم·که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
  11. 11 به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم·چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
  12. 12 خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون·که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد
  13. 13 سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل·چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد

ganjoor: sh759 · public domain