沙姆斯集 嘎扎勒 797 诗联 3 ← 上一页 · 下一页 →

沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۷۹۷

  1. تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد

G797:3

你的语言

尚无你所用语言的译文——译文是为整首嘎扎勒生成的:

此联解说

尚未写就——此联在其嘎扎勒中的精读解说:

嘎扎勒全文 ↗

  1. 1 ز اول روز که مخموری مستان باشد·شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد
  2. 2 پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم·این چنین عادت خورشیدپرستان باشد
  3. 3 تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست·تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد
  4. 4 ای صلاح دل و دین تو ز برون جهتی·تا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد
  5. 5 بنده عشق تو در عشق کجا سرد شود·چون صلاح دل و دین آتش سوزان باشد
  6. 6 تو رضای دل او جو اگرت دل باید·دل او چون طلبد آنک گران جان باشد
  7. 7 ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبود·ای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد
  8. 8 گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاه·هر چه از کان گهر گوید بهتان باشد
  9. 9 شمس تبریز تو سلطان همه خوبانی·هم جمال تو مگر یوسف کنعان باشد

ganjoor: sh797 · public domain