بخش ۱۶۳ - حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزهٔ حرص و آرزوی نفس و وسوسهٔ نفس کی چون میاندازی به خندق باری به یکبار بینداز تا خلاص یابم کی الیاس احدی الراحتین او گفته کی این راحت نیز ندهم
一个圣战士的故事:他每天从钱袋里扔一枚迪拉姆到壕沟里,分批投掷,以对抗贪婪、欲望和私欲的诱惑。他对自己说:既然你要扔进壕沟,那就一次性扔掉吧,这样我就能解脱了。他说:我不会给它这种解脱
- M5:3809 آن یکی بودش به کف در چل درمهر شب افکندی یکی در آب یم
- M5:3810 تا که گردد سخت بر نفس مجازدر تأنی درد جان کندن دراز
- M5:3811 با مسلمانان به کر او پیش رفتوقت فر او وا نگشت از خصم تفت
- M5:3812 زخم دیگر خورد آن را هم ببستبیست کرت رمح و تیر از وی شکست
- M5:3813 بعد از آن قوّت نماند افتاد پیشمقعد صدق او ز صدق عشق خویش
- M5:3814 صدق جان دادن بود هین سابقوااز نبی برخوان رجال صدقوا
- M5:3815 این همه مردن نه مرگ صورت استاین بدن مر روح را چون آلت است
- M5:3816 ای بسا خامی که ظاهر خونش ریختلیک نفس زنده آن جانب گریخت
- M5:3817 آلتش بشکست و رهزن زنده ماندنفس زندهست ارچه مرکب خون فشاند
- M5:3818 اسپ کشت و راه او رفته نشدجز که خام و زشت و آشفته نشد
- M5:3819 گر به هر خونریزیی گشتی شهیدکافری کشته بدی هم بوسعید
- M5:3820 ای بسا نفس شهید معتمدمرده در دنیا چو زنده میرود
- M5:3821 روح رهزن مرد و تن که تیغ اوستهست باقی در کف آن غزوجوست
- M5:3822 تیغ آن تیغست مرد آن مرد نیستلیک این صورت ترا حیران کنیست
- M5:3823 نفس چون مبدل شود این تیغ تنباشد اندر دست صنع ذوالمنن
- M5:3824 آن یکی مردیست قوتش جمله درداین دگر مردی میانتی همچو گرد