اقرأ دفتر ٦ الحكمةُ في «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» بيت ٢١٥٤

M6:2154 — دو علم بر ساخت اسپید و سیاه / آن یکی آدم دگر ابلیس راه

دو علم بر ساخت اسپید و سیاهآن یکی آدم دگر ابلیس راه
✦ اعرض هذا البيت بـ العربية

M6:2154

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — من محاضراته المسجلة عن المثنوي

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: دو پرچم برساخت: یکی سفید و دیگری سیاه؛ یکی آدم، و آن دیگری ابلیسِ رهگذرِ راه‌بند شد.

معنا: خداوند دو نماد متضاد، خیر و شر، را آفرید که به ترتیب در آدم و ابلیس تجلی یافتند، تا راه شناخت خود و جهان را بگشاید.

شرح

این بیت، پرده از حکمت آفرینش اضداد برمی‌دارد و ریشه‌های وجود خیر و شر را در جهان هستی توضیح می‌دهد، از منظر معرفت‌شناسانه. بی‌تردید باید گفت که مولانا در اینجا یک نظریه جامع دربارهٔ فلسفهٔ تضاد و جدل در عالم عرضه می‌کند.

من قبلاً هم در بحث‌های خودم مکرراً اشاره کرده‌ام که خداوند، از فرط ظهور، بی‌همتا و بی‌مانند است. نه «ند» (مانند) دارد و نه «ضد» (همتا). اگر ضدی داشت، آن ضد با او می‌ستیزید و یکی دیگری را از میان برمی‌داشت. اما چون وجود خداوند مطلق است، پس ضدی ندارد. حال پرسش این است که خدایی که مثل و ضدی ندارد، چگونه شناخته می‌شود؟ حکیمان گفته‌اند که «تُعرَفُ الاشیاءُ باضدادِها»؛ هر چیزی با ضدش شناخته می‌شود. ماهی تا از آب بیرون نیفتد، قدر آب را نمی‌فهمد. انسان تا ظلم را نبیند، عدالت را به درستی درک نمی‌کند. پس برای شناخت، نیازمند ضد هستیم، اما خداوند ضد ندارد.

پاسخ مولانا اینجاست: خداوند برای شناخت خویشتن، «خلیفه» آفرید. او صاحب‌سینه‌ای، یک صاحب‌دل خودآگاه و عارف را خلیفهٔ خود کرد، تا «آینه‌ای» باشد برای پادشاهی خداوند. این آینه، برخلاف ذات الهی، می‌تواند ضد داشته باشد. مولانا می‌گوید: «پس صفای بی‌حدودش داد او / و آنگه از ظلمت ضدش بنهاد او». یعنی خدا به این آینهٔ انسانی، صفایی بی‌حد داد، اما همزمان، «ضد» او را هم از ظلمت ساخت. این ضد می‌تواند تاریکی بیرونی باشد یا زنگارگرفتگی درونی خود آینه. این پلکان معرفتیِ هوشمندانهٔ مولاناست: شناخت خداوند از طریق شناخت خلیفهٔ او، و شناخت خلیفهٔ او از طریق شناخت ضد او.

این بیت، اوج این فلسفه را به ما نشان می‌دهد: «دو علم برساخت، اسپید و سیاه». یعنی دو پرچم یا دو نماد، یکی سفید و یکی سیاه. «آن یکی آدم دگر ابلیس راه». پرچم سفید به دست آدم، و پرچم سیاه به دست ابلیس یا شیطان. این چنین است که فلسفهٔ تضاد و اضداد در عالم آشکار می‌شود. خیر و شر، عدل و ظلم، حیات و مرگ، غم و شادی، همه در این میدانِ نبردِ اضداد معنی می‌یابند. جهان هستی به تعبیر خود مولانا، «زین جنگ قائم می‌بود». این جهان، صحنهٔ پیکار و ستیزه است، و این ستیزه لازمهٔ بقای آن است.

اما نکتهٔ بسیار مهم این است که آن جهان (آخرت) از این ترکیب اضداد رهاست: «آن جهان جز باقی و آباد نیست / آنکه ترکیب وی از اضداد نیست». در آنجا حیات است بی‌مرگ، شادی است بی‌غم. اما در این جهان، این تضاد و چالش برای شناخت ضروری است. این جنگ و جدال بین لشکر آدم و لشکر شیطان، که از روز اول با امتناع ابلیس از سجده بر آدم آغاز شد و به هبوط انسان انجامید، در واقع همان بستر تحقق شناخت و معرفت است. این است که آدمی را «فی کبد» (در رنج) آفریده‌اند، تا از طریق مواجهه با ضدها، خود و آفریدگار خود را بهتر بشناسد.

مولانا در واقع جهان را «حول محور وجود آدمی می‌سراید و می‌تند». بدون آدمی، غم و شادی و شناخت و رنج وجود ندارد. ما آدمیانیم که این مقولات را به عرصهٔ وجود می‌آوریم. ما جهان را بر صورت خویش آفریده‌ایم، همان‌طور که می‌گفت «باده از ما مست شد، نی ما از او / قالب از ما هست شد، نی ما از او». ما به حوادث شکل می‌دهیم و آن‌ها را رنج‌آور یا شادی‌آور می‌خوانیم. پس این تضادها در وجود خلیفهٔ حق (انسان) ریشه دارند و از این رو، آفرینش این دو علم سفید و سیاه، این دو لشکر آدم و ابلیس، ضرورتی معرفتی است برای آنکه خداوندی که بی‌ضد و بی‌مثل است، خود را از طریق آینهٔ انسان، در آیینهٔ اضداد بشناساند.

نکات کلیدی

  • شناخت خداوند، که خود بی‌ضد و بی‌مانند است، از طریق آفرینش «خلیفه»ای چون انسان میسر می‌شود که «آینه‌»ای برای اوست.
  • انسان (خلیفه)، برخلاف خداوند، می‌تواند ضد داشته باشد و این ضدیت بستر شناخت را فراهم می‌آورد.
  • آدم و ابلیس نماد دو «علم» (پرچم) سفید و سیاه هستند که خیر و شر را در عالم متجلی می‌سازند.
  • عالم هستی بر پایهٔ «جنگ» و تضاد میان این نیروهای متقابل استوار است و این جدل، لازمهٔ بقا و شناخت است.
  • برخلاف این جهان، جهان آخرت عاری از اضداد است و حیاتی بی‌مرگ و شادی‌ای بی‌غم را وعده می‌دهد.
  • وجود انسان محور تضادهای عالم است؛ این ما هستیم که مفاهیمی چون رنج، شادی و شناخت را به هستی می‌آوریم.

Sources: d6-s49 · 00:10:19 d6-s49 · 00:52:51 d6-s49 · 00:59:50

به زبانِ تو — بلغتك · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.